هفته بيست و سوم

دوباره سرماخوردم. اين دفعه منتظرش هم بودم. بين همسفرها يكي مريض بود و مريضيش رو دو دستي تقديمم كرد. توي حاملگي سرماخوردن، ممكنه خطرناك بشه، مخصوصا اگه تب كني. تب نكردم ولي از سرفه هاي خس خسي كمرم تير مي كشيد و فكر مي كنم اين بچه هم هي بالا و پايين شد.

اين دفعه ولي تحملم كمتر بود يا شايد توجه ها بيشتر. مامان و بابا هي زور كه حريره بادوم و نشاسته و فلان و بهمان رو درست كن و بخور. گفتم كشتين من رو. مامان يه فصل روضه خوند كه دوريم و نمي تونيم بهت برسيم و اشك و آه. حالا خواهرم كه دو تا خيابون اون طرف ترشون زندگي مي كنه يه هفته پيش در تنهايي و بي كسي براي خودش سوپ پياز درست مي كرد. سفارش هاي بقيه به ياري مسافت و دوري در حد مسج هاي وايبر موند.

اين شكم گنده من، اين وضع رو بدتر هم كرده. گاهي توجه اطرافيان اين قدر زياد مي شه كه احساس مي كنم يه چيزيم شده شايد. يا امروز فكر مي كردم كه اگه بخوام به توصيه همه اطرافيان عمل كنم و هرچي كه مي گن بخور رو بخورم، بايد بيست ساعت در حال خوردن باشم. تا جايي كه مي توني، ميوه بخور. شير خيلي برات لازمه. آجيل بخور بچه باهوش بشه. سيب بخور بچه روشن بشه. سبزي بخور بچه موهاش پرپشت مي شه. همش بايد پروتين بخوري. اسفناج خيلي مهمه. هشت ليوان آب رو كه مي خوري؟ شكلات، سبوس گندم، كنجد و چي و چي و چي. هفته بيست

تازه اين ها فقط خوراكي هان. كارهاي ديگه هم هست. روزي يه ساعت راه برو. يوگا كن، نيم ساعت با بچه حرف بزن. براش كتاب بخون، آواز بخون، شعر بخون، بهش فكر كن، فقط به خودت فكر كن، وزنت چقدرزياد شد؟ وسايلش رو خريدي؟ لذت ببر! اسم انتخاب كردين؟  يادتون باشه همش كاراي دوتايي بكنين و و و .

مي دونم كه اين وضع، تا يه مدت ديگه هم ادامه داره و فقط بيشتر برمي گرده سمت بچه. بلندش كن، بغلش نكن، فلان چيز رو بده بخوره، فلان رو نه و اين قصه هاي تمام نشدني. تازه مي دونم كه واقعن شانس بزرگيه كه از هسته خانواده دوريم ولي انگار قراره دوستان به هرحال همه تلاششون رو بكنن كه جاي خالي رو هر طور شده پر كنن 🙂

گذشته از اين چيزا، مشت و لگدهاي بچه، حال خيلي خوبي بهم ميده. توضيحش آسون نيست. انگار داره باهات حرف مي زنه و تو دوست داري بعد از هر ضربه، جوابش رو بدي و باهاش حرف بزني. اين تقريبا اولين ارتباطيه كه بچه باتو برقرار مي كنه نه تو با بچه. بعد تو يهو يه حس و حال جديدي پيدا مي كني. تصوري كه ازش داري،از يه جسم فيزيكي و عكس هايي كه ديدي يهو تغيير مي كنه. مي شه يه چيزي كه هنوز دقيقا نمي دونم چيه. يه چيزي شبيه تر به زندگي.

هیچ پروازی از فرانکفورت در آن ساعت نبود.

از اتوبوس كه پياده شدم، اون هم با من پياده شد. صورتش رو نديدم. سرعت قدم هامون طوري بود كه خيلي فاصله مون كم نمي شد و مثل اين بود كه دارم دنبالش راه ميرم. از پشت سر فقط موهاي قرمز بلندش رو مي ديدم كه فرهاي بزرگ داشت، و دامن بلندش از زير پالتو زده بود بيرون. دامنش تورهاي لايه لايه داشت، عين دامن هايي كه توي بچگي دوست داشتم مادرم برام بدوزه. پاشنه كفشش كلفت بود و با هر قدمش صداي بمي مي داد.

اگه ساعت نزديك يك نيمه شب نبود و من و او تنها آدم هاي تو اون خيابون نبوديم، انقدر نگاهش نمي كردم. از روي لباس ومو و هيكلش هيچ نمي تونستم حدس بزنم صورتش چه شكليه. فكر كردم اگه يه كم سرعتم رو زياد كنم، ازش جلو مي زنم و مي تونم صورتش رو نگاه كنم. از كنارش كه رد شدم، بدون نگاه كردن، فهميدم كه صورتش هيچ شكلي نداره. حالا من دو سه قدم جلوتر از اون بودم و انگار اون بود كه دنبالم مي اومد.

با من كه پيچيد سمت فرعي خونه، فكر كردم بايد باهاش حرف مي زدم. از همون اول ازش مي پرسيدم كه مي خواد تا دم خونه با من بياد و حتي در رو كه باز كردم، بي تفاوت و بدون اينكه به من نگاه كنه زودتر از من بره تو خونه؟ بعد بره روي مبل بشينه تا وقتي كه من چراغ رو روشن كنم و اون رفته باشه.

هميشه وقتي در خونه رو باز مي كردم، مطمئن بودم يه نفر با يه پالتوي بلند روي مبل نشسته. بعضي وقت ها داره من رو نگاه مي كنه و وقت هاي ديگه زل زده به صفحه سياه تلويزيون روبروش. واسه همين معمولن تا وقتي كه دستم برسه به كليد برق، سرم رو نمي چرخوندم چون نمي دونستم چرا داره من رو نگاه مي كنه.

صبح ها هم كه در رو باز مي كردم، چشمم ميگشت دنبال يك چيزي. همون آدم يا يك سگ، كه حالا بهر دليلي بيرون نشسته بود و من قرار بود ازش بترسم. براي يكي دو ثانيه نفسم رو حبس مي كردم تا مطمئن شم كه سگ خيالي من امروز هم زودتر از من رفته و من با خيال راحت مي تونم از در خونه بيرون بيام.

يا مثلن وقت هايي كه ع نبود و من تنها مي رفتم توي تخت، معمولن چراغ راهرو رو روشن مي گذاشتم اما روم رو مي كردم سمت ديوار و مي خوابيدم.

حالا دو شبه كه اين طوري نيستم.

پريشب، وقتي رفت خوابيد همه چراغ ها رو پشت سرش خاموش كرده بود. من دستم نرفت كه چراغي رو روشن كنم. همين طور تاريك كه بود، اومدم نشستم روي مبل. بعد كاپشنم رو پوشيدم و با يه پتو رفتم تو بالكن. همه جا تاريك بود و هيچ صدايي نمي اومد. يه خرده چشم چشم كردم كه آدم روي مبل رو يه جا پيدا كنم. نبود. پتو رو كه پيچيدم دور پام، گرم تر شدم. به خودم گفتم كه انقدر بشينم تا اولين آدم رد شه. يكي دو ساعتي شد، كه زل زدم و بهش فكر كردم. به تاريكي.

روی مبل، بیرون سالن سمینار

احتمالا تا بحال کسی بیرون آمدن دست یا پای جنین از شکم یا نافش را گزارش نکرده، اگر هم کرده من هنوز پیداش نکردم؛ وگرنه مطمئن بودم به زودی یک جایی زیر نافم شکافته میشه و یک پای بسیار کوچک با پنج تا انگشت ریز ازش می زنه بیرون.

البته اگه این بچه اول من نبود احتمالا به حرکت بچه تعبیرش می کردم ولی توی کتاب ها نوشتن که سر بچه اول آدم هنوز نادونه و نمی دونه چی به چیه. شاید اون یک خرده شیرینی سر ناهار باعثش باشه. چون انگار شیرینی انرژیش رو زیاد می کنه و حرکتش زیاد می‌شه. نباید شیرینی می خوردم.  گفتم یا نه؟ دیابت بارداری دارم و اون خیال حامله که شدم همه چی می تونم بخورم بدون ترس از چاقی و فلان برباد رفت.  قبلا خودم رو می دیدم که بدون عذاب وجدان از مغازه های تو خیابون، سیب زمینی سرخ کرده داغ و سس زده می گیرم و از تصورش خوشحال می شدم، حالا سیب زمینی آب پز هم رفته تو لیست نخوردنی ها.

برام خیلی سخت نیست و نبود جز دیروز و امروز که آمدم سمینار و میز بوفه ناهار و میز دسر بعدش، شده بود کلکسیون چیزهای دوست داشتنی ولی ممنوعه من.

دیروز رو تحمل کردم ولی امروز با دیدن کیک بستنی و کیک شکلاتی و … دست و پام شل شد. تو یه بشقاب سه چهار تکه خیلی کوچولو از چهارتا کیک مختلف گذاشتم و فکر کردم شاید یه خرده نگاهشون کنم و بعد بذارم کنار. شدنی که نبود اما واقعا نصف همون رو خوردم و بعد مزه دهنم خیلی شیرین شد و فهمیدم قند خونم بالا رفته. از همون لحظه حس شرمندگی اومد سراغم. دو سه بار تو دلم از بچه عذرخواهی کردم. بهم گفتن با این یه ذره چیزی نمی شه اما بهرحال شروع کردم به آب خوردن. این اولین راه حلیه که همیشه به ذهنم می رسه. که کلی آب بخوری و اون چیزی رو که تو بدنت هست و نمی خای با شاشیدن بدی بیرون.

هفته چهاردهم

صندلي رو كشيدم تا دم شومينه، پتو هم انداختم كه گرم بشم. بابا معتقده، هر درد عضلاني به خاطر اينه كه اون عضو سرماخورده. بنابراين گرم نگه داشتنش با پتو، حوله، دستمال و روغن كرچك تنها راه درمان درده. البته گاهي واقعا بهترين درمانه اما حالا، در دوران ممنوعيت استفاده هر دارويي، تنها چيزيه كه به ذهنم مي رسه.

ديشب كه دو ساعت يك بار از درد بيدار مي شدم، فكر كردم چقدر درباره اين دوران نادان بودم. درست كه ماجرا خيلي دست طبيعت و اينهاست، اما يه بخش اين طبيعت بالارفتن تحمل درد و سختي بدنه. دردي كه چندماه پيش اشكت رو درمياورد، الان فقط ابروهات رو جمع مي كنه. حتي براي چند روز پشت سرهم.

چاق

امروز هم دیر رفتم سر کار. رفته بودم یه آزمایشی بدم که نشون می‌داد بدنم نسبت به آنتی بیوتیک مقاومه یا نه. این طور که دکتره می‌گفت، داشتن باکتری مقاوم به آنتی‌بیوتیک واسه خود آدم مشکلی نداره اما ممکنه به کس دیگه‌ منتقل شه و اون رو بکشه. تو راه برگشت به دفعه‌هایی که برای خودم آنتی‌بیوتیک تجویز کرده بودم، فکر می‌کردم.

همکارم نورا، یکی از معاشرتی‌ترین و خندون‌ترین آدمهایی که دیدم، چند هفته پیش حدس زده بود و من هم بهش گفتم. امروز تو پله‌ها گفت که بچه‌ها شروع کردنن به صحبت کردن درباره من. بهش گفتم که تصمیم دارم بگم به همه، اما قبلش باید به مدیر بگم.

بعد از ناهار بالاخره، مدیر رو پیدا کردم. یه خرده نگران عکس‌العملش بودم که به نظر خودم هرکی اون صورت سفید و موهای یخیش رو ببینه، همین نظر رو داره. از همون لحظه اول که بهش گفتم لبخند به لبش اومد، و تا آخرش که خاطره‌های بچه‌دار شدن خودش رو تعریف کرد و بهم گفت؛ این روزها رو همش برو بگرد و تفریح کن، نذاشت آب تو دلم تکون بخوره. هنوزم نمی‌فهمم چی می‌شه که یه آدمایی اینقدر آدمن.

بعدش اومدم و پنجره چت رو باز کردم و همه اونایی که فکر می‌کردم یه حدس‌هایی می‌زنن رو ادد کردم بهش. بعد نوشتم که حدسشون درسته و من حامله‌ام. باز هم نتیجه بهتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. مِتِه، همکار دیگه‌ام که رویای کاری منه، اومد پشت میزم و گفت که از دو ماه قبل حدس می‌زده. خوشحال شدم. یه لحظه خواستم بهش بگن عین مامان‌ها ولی نگفتم. سنش واقعا سن مامان‌هاست. انقدر خوب کار می‌کنه که دوست داری فقط بشینی و ببینی چطور حواسش به همه چی هست.

حالا خیلی‌ها تو شرکت می‌دونن و این از این لحاظ که حالا لازم نیست شکمم رو قایم کنم و می‌تونم هرچی خواستم بپوشم، خیلی خوبه. البته به این هم فکر کردم که اگه حالا اتفاقی بیفته چقدر ضایع می‌شم. شاید زود بود که بگم. مخصوصا که یه ساعت بعدش ماما بهم زنگ زد و گفت آزمایش دیروزیه می‌گه که احتمال دیابت حاملگی هست. هرچند گفت نگران نباشم و فقط یه مقدار پرهیز کنم و این حرفا.

فلاش بک 1

هفته هفتم.

تاحالا عجیب ترین بخش قضیه برام اینه که نمی‌دونم چه اتفاقی داره اون تو میفته. اصلن واقعیه؟ اگه سرکاری باشه چی؟ میشه سرکاری باشه؟ مثلن توخالی باشه؟ یا مثلن طبق اون چیزی که تو سایت‌ها و کتاب‌ها نوشته پیش نره. بگن ف به عنوان اولین انسان یه چیزی تو شکم خودش درست کرد که از اولش الکی بود.

خنده هم نداره، چون این فکرها در هر ساعت سه بار از مغزم رد می‌شه. هرچی بیشتر سرم رو می‌کنم تو سایت‌ها و اپ ها اوضاع وخیم‌تر می‌شه. کی فکر می‌کردم که سالم درآوردن این موجودی که ممکنه خیلی هم راحت درست نشده باشه، چقدر کار شاقیه. دیدم همه زاییدن، گفتم اگه همه می تونن پس راحته. پفف.

با پونزده تا کله معلق رفتم بیمارستان و سونوگرافی کردم. طبق معمول هول بودم و زود رفتم. چیز خاصی ازش دیده نمی‌شد، جز یه کیسه که توش سیاه بود. فکر می‌کنی ماجرا همین جا تموم شد؟

نخیر آقا. رفتم دنبال دکتر که بهم بگو آیا این طبیعیه که دیده نشه یا نه. گفت معنیش فقط اینه که زود اومدی. برو یه هفته دیگه بیا. حالا از اون موقع تا حالا بی خیال شدم. چون به شدت می‌تونم وسواس بشم و برم هر دقیقه یه چیزی رو چک کنم. حتی تصمیم گرفتم که کمتر سرم رو بکنم تو اینترنت پی مشکل‌ها و احتمال‌های عجیب و غریب. مگه چند نفر از آدمایی که همه چی رو طبیعی تموم کردن، اومدن و راجع بهش نوشتن؟

چهارفصل

دیروز بالاخره دیدیمش. طاق‌باز خوابیده بود و پاهاش رو جمع کرده بود توی شکمش. یعنی ما این طوری می‌دیدیم. تا وقتی که دکتر پراب رو جلو و عقب نکرده بود تا ببینم که یه دایره کوچیک اون وسط تند تند می‌زنه، دلم آروم نشد. قلبش بود و به محض دیدنش پر شدم. از یه چیزی که اشک شد و از چشمام جهید بیرون. دلم می‌خواست دکتر ما رو همون جا ول کنه و بره وما همین ‌طور زل بزنیم به مانیتور.

بعد دکتر یه چیزایی درباره فیبروم‌ها گفت. صریح بودن دکترای اینجا گاهی بی‌رحمی می‌کنه و مثل نوک چاقو خط می‌کشه به وجودت. از همون لحظه که دیدمش، با تمام وجود می‌خوام که سالم به‌دنیا بیاد. اما خراش چاقو، من رو نشوند جلوی کامپیوتر که ببینم خطر چقدر جدیه. صبح توی حمام از فکر اینکه بدنم یه مشکلی واسه‌ش درست کنه، گریه کردم. الان ولی خیلی بهترم. با دوستم که اونم همزمان با من بارداره صحبت کردم و به هم دلداری دادیم. اون از لحاظ اینکه سرش رو بکنه تو اینترنت از من بدتره و همش داره می‌گرده که چی ممکنه سلامت دوقلوهاش رو تهدید کنه.

همین دیگه. دیگه وقتشه که به جای دکمه سیو، دکمه پابلیش رو بزنم و برم درفت های قبلی رو هم پست کنم. حرف خاصی قرار نیست بزنم. فقط یه گوشه‌هایی از یه روزهایی تو زندگی. روزهایی که خیلی ساعتش می‌خوام بشینم یه جا، تصورش کنم و به قلب کوچیکش فکر کنم که تند تند می‌زد.