Archive for مه 2015

قصه اول

كمتر از ده روزه كه از بيمارستان اومديم خونه و براى من انگار چند ماه شده. با اينكه روزهاى اول، بچه خيلى ساكت و تقريبا همش خواب بود ولى ماجراى شيردادن بهش و بى تابى هاش تا اينجا سخت ترين بخش كل ماجرا بوده.

از تو بيمارستان به خاطر اينكه وزنش بيش از حد كم شده بود، استرس داشتم كه نمى تونم خوب بهش شير بدم. در واقع تو روزهاى اول شيرى هم تو سينه هام نبود كه بهش بدم. انگار تو سزارين چهار پنج روز بعد از زايمان، شير مياد تو سينه ها. غير از مقدار شير، اينكه چطور بشيني، چطور بچه رو بگيرى بغلت، با چه زاويه اى و چطور نوك سينه رو بگذارى تو دهنش و اينكه مكيدن براى اون واين همه شير دادن براى تو چقدر كار خسته كننده ايه، ماجراى شير دادن رو سخت تر هم كرد. اينكه تو خودت رو به خاطر گرسنگى نوزادت سرزنش مى كنى رو هم اضافه كن بهش

حالا نمى دونم چرا قبلا كسى تو سختى هاى بچه دار شدن اين رو نگفته بود يامن نديده بودم؟ توصيه بزرگترها با اون چيزى كه پرستارا بهم مى گن خيلى فرق داره يا به عبارتى به نظر مياد خيلى از ماها سوء تغذيه داشتيم و يا شايدم ما داريم شورش رو در مياريم

مامانم اومده براى كمك. دو سه روز بيشتر طول نكشيد تا به اشتباه بودن اين كار پى ببرم. ذهن مادرم تو سيستم سنتى و عجيب و غريبى كه بلده غرقه. توصيه هاش بدون اين كه خودش متوجه باشه حتى با هم متناقضه. با ليست طولانى غذاهايى كه فكر مى كنه بايد بخورم و سردى و گرمى بودن هركدومش بيچاره شدم. غير از همه اين توصيه ها، تلخ ترين حقيقتى كه باهاش روبرو شدم اينه كه اصلن بسيار پيرتر و ناتوان تر از اونيه كه بتونه بهم كمك كنه و اين منم كه بايد يه گوشه ذهنم رو براى مراقبت از مامانم كنار بگذارم و حواسم باشه كه خودش اين رو نفهمه و احساس بيهودگى نكنه. دل تنگ خونه و بچه هاش هم شده و طفلى كلى هم حوصله ش سر مى ره.

فعلن دلم خوشه به اون چند مرتبه اى كه بچه رو داديم بهش تا آرومش كنه و خودمون عين جنازه افتاديم يه گوشه كه بتونيم يكى دو ساعت بخوابيم. كمك كمى هم نيست. خيلى هم دلم بخواد.

Advertisements

سلام

دو هفته پيش تارا به دنيا آمد. روز عمل، از وقتى كه روى تخت دراز كشيدم تا من رو براى عمل آماده كنند تا خود عمل، از ترس و هيجان مى لرزيدم. حتى وقتى عمل شروع شد، باز هم مى لرزيدم. با يه دست، دست ع رو گرفته بودم و هيچ نمى فهميدم كه چقدر دارم فشارش ميدم.

موقع عمل جز درد همه چى رو حس مى كردم. مثلن اينكه يه دستى رفته توى من و دنبال بچه مى گرده. يا ناف يا جفت. عجيب ترين چيزى بود كه برام اتفاق افتاده بود. صداى گريه بچه كه اومد اشكم سرازير و انگشتاى ع تو دستام له شد. بچه رو زود آوردن اين طرف پرده كه ببينيم جنسيتش چيه. باورم نمى شد كه دختر بود. همه نشونه ها و اطرافيان مى گفتن پسره. ديگه خودمم فكر مى كردم پسره.

تارا سعى مى كرد چشماش رو باز كنه اما چون هنوز تميزش نكرده بودن و دور چشماش هنوز مايع كيسه بود نمى تونست. اما زبون كوچيكش رو هى مى آورد بيرون.  با گريه  و خنده صداش كردم و خوشامد گفتم. جز ع و تارا هيچى رو نمى ديدم. بردنش كه تميزش كنن و ع هم رفت كه نافش رو ببره. بعد دوباره آوردنش كه من بهش دست بزنم. فكر كنم چون پرده خيلى بالا بود نمى تونستن طبق روال بگذارنش رو سينه م.

از اون لحظه تا دو سه ساعت بعدش كه ع و تارا دوباره اومدن پيشم تو اتاق ريكاورى رو خيلى يادم نمياد.  مهم هم نبود. نيست.