Archive for آوریل 2015

آخراش

يك هفته بيشتر نمونده. دو روزه شروع كردم به فكر كردن به اينكه آخرين باره دوتايى فلان مى كنيم يا بهمدان. بازى لوسيه اما مغزم بى اختيار مى ره به اون سمت. مخصوصا كه ياد آخرين ها و اولين هاى دم سال تحويل مى افتم. اما حداقل اين روزا به اين فكر مى كنم كه زندگيم به دو دوره قبل و بعد از بچه دار شدن تقسيم مى شه. اول ها يه مقاومتى داشتم كه حتمن نبايد اين اتفاق بيفته و من بايد همون آدم قبلى بمونم و ازين حرف ها. حالا يه مقدار كوتاه آمدم. واقعيت اينه كه وجود اين بچه تو تصميم گيرى هاى بعديم تاثير مى گذاره. نمى گم  تنها عنصر تعيين كننده ست اما مى دونم كه هست و مهم هم هست.

فكر كنم يكى از تغييرهاى بزرگ، تغيير رفتار و نگاه آدم هاى اطرافم  باشه. اين روزها اين قدر آدم هاى مختلف از مباركى قدم بچه برام مى گن كه برام عجيبه. قدمش مبارك و سبك باشه براتون.  يادم مى آد بعد از سال تحويل مامان و بابا اصرار داشتن كه اولين كسى كه پاش رو مى گذاره تو خونه بايد آدم خوش قدمى باشه. بعد از اين كه چندبارى خودشون و ما رو تيكه و پاره كردن كه فلان اتفاق الان واسه اين افتاد كه چند ماه قبلش فلان فاميل مامان يا بابا اولين كسى بوده كه پاش رو گذاشته تو خونه ما، تصميم گرفتن خوش قدم مربوطه رو شناسايى كنن و هرسال خودشون برن بيارنش خونه مون.

يه ليست چهار پنج نفره از بچه هاى فاميل و همسايه و آشناها درست شد و نشستن صغرى و كبرى رو به هم بافتن تا يكى از كانديدها به مقام خوش قدمى نائل شد. دختر همسايه خونه قبلى مون.

جريان رو به همسايه قبلى گفتن و اونم خوشحال كه قدم بچه ش براى يه آدمايى سبك و مباركه. من و دخترهمسايه تنها ناراضى ماجرا بوديم. البته نه به خاطر مبارزه با خرافات و اين چيزها.  اولا اين كار بايد صبح زود قبل از اين كه هركسى امكان زدن زنگ خونه ما رو پيدا كنه، انجام مى شد و ثانيا تنها وسيله نقليه مون موتور بابا بود و از اونجا كه نمى شد دختر نامحرم بشينه ترك موتور بابا، وظيفه من بود كه صبح زود يك فروردين پاشم شال و كلاه كنم و با بابا برم كه خوش قدم خانم بشينه پشت سر من. و اون دختربچه طفلى هم نمى فهميد چرا صبح به اون زودى بايد از خواب بيدار شه و بياد خونه آدم هاى نامربوطى مثل ما.

دو سه سالى اين مهم انجام شد و تا اين كه والدين گرامى متوجه شدن كه نه تنها اتفاق هاى ناگوار باز هم ميفتن، بلكه انگار بقيه فاميل كه فهميدن اسم بچه شون از ليست كانديدها حذف شده خيلى ازين ماجرا راضى نيستن. اين شد كه ازين مصيبت خلاص شديم.

داشتم راجع به تغييرهايى كه وجود بچه تو زندگيم ايجاد مى كنه حرف مى زدم. يكى ديگه ازين تغييرها نگاه خودمه به موضوع شير دادن به بچه. منتهاالان  بچه هه پاش رو گذاشته رو مثانه م و نمى تونم بيشتر توضيح بدم. يادم بيار بعدن برات بگم.

Advertisements