Archive for مارس 2015

فلاش بك

هفته دهم

یکی از کارهایی تو چک لیستی که دارم اینه که از این هفته شروع کنید به روزی پنج دقیقه به بچه تون فکر کنید. ساده به نظرم اومد ولی نتونستم. نمی‌دونم به چیش فکر کنم. تصورش سخته چون فعلن صورت نداره. نمی‌دونی چه شکلیه و نمی‌بینی که اون گوشه اتاقش نشسته باشه و با چوب‌های رنگی که ریخته کف زمین بازی کنه و بگذارشون تو دهنش. الان فقط می‌تونم بنویسم ولی دو دقیقه دیگه باز نمی‌تونم بهش فکر کنم.

امروز سوپ بروکلی درست کردم. معلوم نبود البته سوپ چیه چون خواستم از همکارم که هرروز سوپ‌های میکس شده تک رنک میاره تقلید کرده باشم. رمزش هم اینه که رنگ همه محتویات تو یه مایه باشه. تهش مزه سوپ از اون چیزی که فکر می‌کردم بهتر شده بود. شکل و رنگش هم همین‌طور. اون موقع بود که دیدم دارم برای بچه‌ای که شاید چند ماه دیگه داشته باشیم از این سوپ‌ها درست می‌کنم چون رنگش رو دوست داره و راحت و بی دردسر قورتش می‌ده.

مثل همون موقعی بود که کوکی شکلاتی ترد و خوشمزه از آب دراومد و دیدم که یه روز بچه من ازم می‌خواد که براش ازینا درست کنم و بعدش می‌پرسه که می‌تونه آرد و تخم مرغ رو خودش به هم بزنه. یا اون موقع که بچه دوستم نونی که پخته بودم رو دوست داشت. ولی از همه بیشتر مثل اون روز آرومی که من و ع با هم شام درست کردیم و خوردیم. و بعد با هم چپیدیم توی مبل و به زور خودمون رو ولو کردیم توش. با هم سربال دیدم و خندیدیم و بوسیدیم.

هفته سى و دوم

هنوز يك ماه و نيم مونده. قرار به سزارين شد، حدود ده روز زودتر از وقت طبيعى. قرار كه نه، تشخيص دكتر. يه وقت هايى فكر مى كنم اوووه هنوز چقدر مونده و گاهى مى گم اوه، فقط چند روز مونده. ولى به نظرم خيلى طولانى اومده تا حالا. انگار كه چندساله حامله ام.

منتظرم. براى اين كه زودتر ببينمش و لمسش كنم ولى دلم نمى خاد كه زودتر از وقتش به دنيا بياد. حس عجيب و جديديه برام. كلن ماجرا اينقدر تو رو روحى و فيزيكي، درگير خودش مى كنه كه به نظرم نمى شه آدم هايى كه تو حاملگى خودشون غرق مىشن رو سرزنش كنى. تمام وجودت رو انگول مى كنه. تا بياى يه كم به موضوع هاى ديگه فكر كنى يه چيزى تو رو دوباره بهش برمى گردونه. حتى يه چيز خيلى كوچيك، چه مى دونم مثل ديدن هاله سينه هات كه حالا پررنگ شدن، يا خطى كه روى شكمت ميفته و انگار اون رو به دو قسمت مساوى تقسيم كرده. تازه اين وقتيه كه حاملگى با درد و اين جور مسايل خودش رو تو چشمت نمى كنه.

بيشتر از هرچيز تكون ها و حركت هاش تو رو از دنياى اطرافت جدا مى كنه. و اين چيزيه كه حس مى كنم نميشه براى كسى توضيحش داد. حتى براى همسر يا پارتنرت. نمى تونى حس عجيبت رو به كسى بفهمونى. اين كه به نظرت وقتى بچه از يه طرف شكمت به طرف ديگه مى ره و يه جاى شكمت مى زنه بيرون، انگار يكى از خارق العاده ترين اتفاق هاى دنيا داره تو اون لحظه ميفته. بچه اى كه تا چند وقت پيش يه نقطه بيشتر نبود. احتمالن اين حسيه كه بعدن ميشه همين كه مادرا يه طورى از شاهكارهاى بچه شون حرف مى زنن كه انگار بچه نابغه ست.

جداى ازين حرف ها، شروع كرديم به خوندن و ديدن يه چيزايى كه اطلاعاتمون توشون خيلى كم يا غلط بوده. يه سرى اطلاعات بيسيك و جالب كه حالا به نظرت بديهى مياد. نمى دونم چرا كمتر مادر و پدرى شوآف دونستن اين چيزا رو مى ده. البته ممكنه بازم بگى كه دنياى بچه دارى و طبيعت ماجرا اين قدر گل و گشاده كه هر ايده و اطلاعاتى براى خودش يه سرى پيرو داره. مثلن مى دونستى كه يه راه آروم كردن نوزاد اينه كه يه صداى ششش بلند براش دربيارى؟ كه حتى بعضيا جلوش سشوار يا جاروبرقى روشن مى كنن، چون اين صدا، صداييه كه بچه همش تو شكم مادر ميشنيده. همون صداى معده و روده و اينا. بعد اين طورى بچه هه احساس امنيت مى كنه و از دنياى جديد كمتر مى ترسه.

به نظرت جالب مياد؟ اگه نه كه…

مهم نيست البته. بالاخره اينم براى خودش تجربه ايه. مثل هرتجربه ديگه اى. بعضيا امتحان مى كنن بعضيا نه. مثل اينكه تو بياى بگى هيچ مى دونستى كه چطور مى شه مثل يه بز از يه صخره كوه عمودى بالا رفت.