Archive for فوریه 2015

هنوز خيلى مونده انگار.

يه ماهى ميشه كه مى خوام بنويسم. از اون روز كه اشكم آمده بود دم مشكم و من به خاطر اين كه مسئول پست بسته م را نداد توى راه اشك مى ريختم . خودم هم مى دونستم كه پست و سخت راه رفتن و سخت خوابيدن و كار و نگرانى ها و همه چيزاى ديگه بهانه است. اما براى خودم روضه مى خوندم و گريه مى كردم. ضايع بود و به محض رسيدن به خونه رفتم زير دوش و همون جا هق هق مى كردم. نمى فهميدم چرا و دنبال دليل اصلى گريه كردن بودم. هرچيزى كه پيدا مى كردم، خودش روضه جديدى بود.

شايد بعدا كه برگردم و اين نوشته رو بخونم، فكر كنم غصه هام بيهوده يا بى اهميت بوده. غصه اينكه از حالا در بخشى از اطرافيان و خانواده، ديگه ف نيستم بلكه مادر اين بچه ام. مادر نوه مثلن. از حالا به بچه هنوز به دنيا نيومده حسودى مى كردم كه جاى من رو مى گرفت. فكر مى كردم كه همه اين سختى ها (حالا خيلى هم اوضاع بدى نداشتم) به زودى فراموش مى شه و همه يادشون مى ره كه من چه زحمت ها كشيدم براى به دنيا آمدن اين بچه. فكر مى كردم بايد تا مدت ها از من به خاطر تحمل اين شرايط قدردانى بشه.

هنوز زير دوش بودم كه فكر كردم، انگار من از خود بچه هم توقع دارم كه از من به خاطر زحمت هام قدردانى كنه و اين حق رو به خودم مى دم كه بعدا به عنوان يه امتياز از اين موضوع استفاده كنم. همون زير دوش گريه م بيشتر شد كه چرا اين طورى فكر كردم و حالا چه فرقى دارم با نسلى كه يه عمر در حق ما فداكارى كرده و حالا توقع داره ما به راهى بريم كه اون دوست داره.

الان يه ماه گذشته و من مى دونم بخشى از اين سختى ها فقط به خاطر نقش من تو طبيعته نه از خفنى و مرام من. اميدوارم بعدا كه قراره با اين بچه سر انتخابش بحث كنم، يادم باشه كه هيچ كس از درخت به خاطر ميوه اى كه داده تشكر نمى كنه.