Archive for ژانویه 2015

هفته بيست و سوم

دوباره سرماخوردم. اين دفعه منتظرش هم بودم. بين همسفرها يكي مريض بود و مريضيش رو دو دستي تقديمم كرد. توي حاملگي سرماخوردن، ممكنه خطرناك بشه، مخصوصا اگه تب كني. تب نكردم ولي از سرفه هاي خس خسي كمرم تير مي كشيد و فكر مي كنم اين بچه هم هي بالا و پايين شد.

اين دفعه ولي تحملم كمتر بود يا شايد توجه ها بيشتر. مامان و بابا هي زور كه حريره بادوم و نشاسته و فلان و بهمان رو درست كن و بخور. گفتم كشتين من رو. مامان يه فصل روضه خوند كه دوريم و نمي تونيم بهت برسيم و اشك و آه. حالا خواهرم كه دو تا خيابون اون طرف ترشون زندگي مي كنه يه هفته پيش در تنهايي و بي كسي براي خودش سوپ پياز درست مي كرد. سفارش هاي بقيه به ياري مسافت و دوري در حد مسج هاي وايبر موند.

اين شكم گنده من، اين وضع رو بدتر هم كرده. گاهي توجه اطرافيان اين قدر زياد مي شه كه احساس مي كنم يه چيزيم شده شايد. يا امروز فكر مي كردم كه اگه بخوام به توصيه همه اطرافيان عمل كنم و هرچي كه مي گن بخور رو بخورم، بايد بيست ساعت در حال خوردن باشم. تا جايي كه مي توني، ميوه بخور. شير خيلي برات لازمه. آجيل بخور بچه باهوش بشه. سيب بخور بچه روشن بشه. سبزي بخور بچه موهاش پرپشت مي شه. همش بايد پروتين بخوري. اسفناج خيلي مهمه. هشت ليوان آب رو كه مي خوري؟ شكلات، سبوس گندم، كنجد و چي و چي و چي. هفته بيست

تازه اين ها فقط خوراكي هان. كارهاي ديگه هم هست. روزي يه ساعت راه برو. يوگا كن، نيم ساعت با بچه حرف بزن. براش كتاب بخون، آواز بخون، شعر بخون، بهش فكر كن، فقط به خودت فكر كن، وزنت چقدرزياد شد؟ وسايلش رو خريدي؟ لذت ببر! اسم انتخاب كردين؟  يادتون باشه همش كاراي دوتايي بكنين و و و .

مي دونم كه اين وضع، تا يه مدت ديگه هم ادامه داره و فقط بيشتر برمي گرده سمت بچه. بلندش كن، بغلش نكن، فلان چيز رو بده بخوره، فلان رو نه و اين قصه هاي تمام نشدني. تازه مي دونم كه واقعن شانس بزرگيه كه از هسته خانواده دوريم ولي انگار قراره دوستان به هرحال همه تلاششون رو بكنن كه جاي خالي رو هر طور شده پر كنن 🙂

گذشته از اين چيزا، مشت و لگدهاي بچه، حال خيلي خوبي بهم ميده. توضيحش آسون نيست. انگار داره باهات حرف مي زنه و تو دوست داري بعد از هر ضربه، جوابش رو بدي و باهاش حرف بزني. اين تقريبا اولين ارتباطيه كه بچه باتو برقرار مي كنه نه تو با بچه. بعد تو يهو يه حس و حال جديدي پيدا مي كني. تصوري كه ازش داري،از يه جسم فيزيكي و عكس هايي كه ديدي يهو تغيير مي كنه. مي شه يه چيزي كه هنوز دقيقا نمي دونم چيه. يه چيزي شبيه تر به زندگي.