Archive for نوامبر 2014

هیچ پروازی از فرانکفورت در آن ساعت نبود.

از اتوبوس كه پياده شدم، اون هم با من پياده شد. صورتش رو نديدم. سرعت قدم هامون طوري بود كه خيلي فاصله مون كم نمي شد و مثل اين بود كه دارم دنبالش راه ميرم. از پشت سر فقط موهاي قرمز بلندش رو مي ديدم كه فرهاي بزرگ داشت، و دامن بلندش از زير پالتو زده بود بيرون. دامنش تورهاي لايه لايه داشت، عين دامن هايي كه توي بچگي دوست داشتم مادرم برام بدوزه. پاشنه كفشش كلفت بود و با هر قدمش صداي بمي مي داد.

اگه ساعت نزديك يك نيمه شب نبود و من و او تنها آدم هاي تو اون خيابون نبوديم، انقدر نگاهش نمي كردم. از روي لباس ومو و هيكلش هيچ نمي تونستم حدس بزنم صورتش چه شكليه. فكر كردم اگه يه كم سرعتم رو زياد كنم، ازش جلو مي زنم و مي تونم صورتش رو نگاه كنم. از كنارش كه رد شدم، بدون نگاه كردن، فهميدم كه صورتش هيچ شكلي نداره. حالا من دو سه قدم جلوتر از اون بودم و انگار اون بود كه دنبالم مي اومد.

با من كه پيچيد سمت فرعي خونه، فكر كردم بايد باهاش حرف مي زدم. از همون اول ازش مي پرسيدم كه مي خواد تا دم خونه با من بياد و حتي در رو كه باز كردم، بي تفاوت و بدون اينكه به من نگاه كنه زودتر از من بره تو خونه؟ بعد بره روي مبل بشينه تا وقتي كه من چراغ رو روشن كنم و اون رفته باشه.

هميشه وقتي در خونه رو باز مي كردم، مطمئن بودم يه نفر با يه پالتوي بلند روي مبل نشسته. بعضي وقت ها داره من رو نگاه مي كنه و وقت هاي ديگه زل زده به صفحه سياه تلويزيون روبروش. واسه همين معمولن تا وقتي كه دستم برسه به كليد برق، سرم رو نمي چرخوندم چون نمي دونستم چرا داره من رو نگاه مي كنه.

صبح ها هم كه در رو باز مي كردم، چشمم ميگشت دنبال يك چيزي. همون آدم يا يك سگ، كه حالا بهر دليلي بيرون نشسته بود و من قرار بود ازش بترسم. براي يكي دو ثانيه نفسم رو حبس مي كردم تا مطمئن شم كه سگ خيالي من امروز هم زودتر از من رفته و من با خيال راحت مي تونم از در خونه بيرون بيام.

يا مثلن وقت هايي كه ع نبود و من تنها مي رفتم توي تخت، معمولن چراغ راهرو رو روشن مي گذاشتم اما روم رو مي كردم سمت ديوار و مي خوابيدم.

حالا دو شبه كه اين طوري نيستم.

پريشب، وقتي رفت خوابيد همه چراغ ها رو پشت سرش خاموش كرده بود. من دستم نرفت كه چراغي رو روشن كنم. همين طور تاريك كه بود، اومدم نشستم روي مبل. بعد كاپشنم رو پوشيدم و با يه پتو رفتم تو بالكن. همه جا تاريك بود و هيچ صدايي نمي اومد. يه خرده چشم چشم كردم كه آدم روي مبل رو يه جا پيدا كنم. نبود. پتو رو كه پيچيدم دور پام، گرم تر شدم. به خودم گفتم كه انقدر بشينم تا اولين آدم رد شه. يكي دو ساعتي شد، كه زل زدم و بهش فكر كردم. به تاريكي.

روی مبل، بیرون سالن سمینار

احتمالا تا بحال کسی بیرون آمدن دست یا پای جنین از شکم یا نافش را گزارش نکرده، اگر هم کرده من هنوز پیداش نکردم؛ وگرنه مطمئن بودم به زودی یک جایی زیر نافم شکافته میشه و یک پای بسیار کوچک با پنج تا انگشت ریز ازش می زنه بیرون.

البته اگه این بچه اول من نبود احتمالا به حرکت بچه تعبیرش می کردم ولی توی کتاب ها نوشتن که سر بچه اول آدم هنوز نادونه و نمی دونه چی به چیه. شاید اون یک خرده شیرینی سر ناهار باعثش باشه. چون انگار شیرینی انرژیش رو زیاد می کنه و حرکتش زیاد می‌شه. نباید شیرینی می خوردم.  گفتم یا نه؟ دیابت بارداری دارم و اون خیال حامله که شدم همه چی می تونم بخورم بدون ترس از چاقی و فلان برباد رفت.  قبلا خودم رو می دیدم که بدون عذاب وجدان از مغازه های تو خیابون، سیب زمینی سرخ کرده داغ و سس زده می گیرم و از تصورش خوشحال می شدم، حالا سیب زمینی آب پز هم رفته تو لیست نخوردنی ها.

برام خیلی سخت نیست و نبود جز دیروز و امروز که آمدم سمینار و میز بوفه ناهار و میز دسر بعدش، شده بود کلکسیون چیزهای دوست داشتنی ولی ممنوعه من.

دیروز رو تحمل کردم ولی امروز با دیدن کیک بستنی و کیک شکلاتی و … دست و پام شل شد. تو یه بشقاب سه چهار تکه خیلی کوچولو از چهارتا کیک مختلف گذاشتم و فکر کردم شاید یه خرده نگاهشون کنم و بعد بذارم کنار. شدنی که نبود اما واقعا نصف همون رو خوردم و بعد مزه دهنم خیلی شیرین شد و فهمیدم قند خونم بالا رفته. از همون لحظه حس شرمندگی اومد سراغم. دو سه بار تو دلم از بچه عذرخواهی کردم. بهم گفتن با این یه ذره چیزی نمی شه اما بهرحال شروع کردم به آب خوردن. این اولین راه حلیه که همیشه به ذهنم می رسه. که کلی آب بخوری و اون چیزی رو که تو بدنت هست و نمی خای با شاشیدن بدی بیرون.

هفته چهاردهم

صندلي رو كشيدم تا دم شومينه، پتو هم انداختم كه گرم بشم. بابا معتقده، هر درد عضلاني به خاطر اينه كه اون عضو سرماخورده. بنابراين گرم نگه داشتنش با پتو، حوله، دستمال و روغن كرچك تنها راه درمان درده. البته گاهي واقعا بهترين درمانه اما حالا، در دوران ممنوعيت استفاده هر دارويي، تنها چيزيه كه به ذهنم مي رسه.

ديشب كه دو ساعت يك بار از درد بيدار مي شدم، فكر كردم چقدر درباره اين دوران نادان بودم. درست كه ماجرا خيلي دست طبيعت و اينهاست، اما يه بخش اين طبيعت بالارفتن تحمل درد و سختي بدنه. دردي كه چندماه پيش اشكت رو درمياورد، الان فقط ابروهات رو جمع مي كنه. حتي براي چند روز پشت سرهم.