Archive for اکتبر 2014

چاق

امروز هم دیر رفتم سر کار. رفته بودم یه آزمایشی بدم که نشون می‌داد بدنم نسبت به آنتی بیوتیک مقاومه یا نه. این طور که دکتره می‌گفت، داشتن باکتری مقاوم به آنتی‌بیوتیک واسه خود آدم مشکلی نداره اما ممکنه به کس دیگه‌ منتقل شه و اون رو بکشه. تو راه برگشت به دفعه‌هایی که برای خودم آنتی‌بیوتیک تجویز کرده بودم، فکر می‌کردم.

همکارم نورا، یکی از معاشرتی‌ترین و خندون‌ترین آدمهایی که دیدم، چند هفته پیش حدس زده بود و من هم بهش گفتم. امروز تو پله‌ها گفت که بچه‌ها شروع کردنن به صحبت کردن درباره من. بهش گفتم که تصمیم دارم بگم به همه، اما قبلش باید به مدیر بگم.

بعد از ناهار بالاخره، مدیر رو پیدا کردم. یه خرده نگران عکس‌العملش بودم که به نظر خودم هرکی اون صورت سفید و موهای یخیش رو ببینه، همین نظر رو داره. از همون لحظه اول که بهش گفتم لبخند به لبش اومد، و تا آخرش که خاطره‌های بچه‌دار شدن خودش رو تعریف کرد و بهم گفت؛ این روزها رو همش برو بگرد و تفریح کن، نذاشت آب تو دلم تکون بخوره. هنوزم نمی‌فهمم چی می‌شه که یه آدمایی اینقدر آدمن.

بعدش اومدم و پنجره چت رو باز کردم و همه اونایی که فکر می‌کردم یه حدس‌هایی می‌زنن رو ادد کردم بهش. بعد نوشتم که حدسشون درسته و من حامله‌ام. باز هم نتیجه بهتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. مِتِه، همکار دیگه‌ام که رویای کاری منه، اومد پشت میزم و گفت که از دو ماه قبل حدس می‌زده. خوشحال شدم. یه لحظه خواستم بهش بگن عین مامان‌ها ولی نگفتم. سنش واقعا سن مامان‌هاست. انقدر خوب کار می‌کنه که دوست داری فقط بشینی و ببینی چطور حواسش به همه چی هست.

حالا خیلی‌ها تو شرکت می‌دونن و این از این لحاظ که حالا لازم نیست شکمم رو قایم کنم و می‌تونم هرچی خواستم بپوشم، خیلی خوبه. البته به این هم فکر کردم که اگه حالا اتفاقی بیفته چقدر ضایع می‌شم. شاید زود بود که بگم. مخصوصا که یه ساعت بعدش ماما بهم زنگ زد و گفت آزمایش دیروزیه می‌گه که احتمال دیابت حاملگی هست. هرچند گفت نگران نباشم و فقط یه مقدار پرهیز کنم و این حرفا.

Advertisements

فلاش بک 1

هفته هفتم.

تاحالا عجیب ترین بخش قضیه برام اینه که نمی‌دونم چه اتفاقی داره اون تو میفته. اصلن واقعیه؟ اگه سرکاری باشه چی؟ میشه سرکاری باشه؟ مثلن توخالی باشه؟ یا مثلن طبق اون چیزی که تو سایت‌ها و کتاب‌ها نوشته پیش نره. بگن ف به عنوان اولین انسان یه چیزی تو شکم خودش درست کرد که از اولش الکی بود.

خنده هم نداره، چون این فکرها در هر ساعت سه بار از مغزم رد می‌شه. هرچی بیشتر سرم رو می‌کنم تو سایت‌ها و اپ ها اوضاع وخیم‌تر می‌شه. کی فکر می‌کردم که سالم درآوردن این موجودی که ممکنه خیلی هم راحت درست نشده باشه، چقدر کار شاقیه. دیدم همه زاییدن، گفتم اگه همه می تونن پس راحته. پفف.

با پونزده تا کله معلق رفتم بیمارستان و سونوگرافی کردم. طبق معمول هول بودم و زود رفتم. چیز خاصی ازش دیده نمی‌شد، جز یه کیسه که توش سیاه بود. فکر می‌کنی ماجرا همین جا تموم شد؟

نخیر آقا. رفتم دنبال دکتر که بهم بگو آیا این طبیعیه که دیده نشه یا نه. گفت معنیش فقط اینه که زود اومدی. برو یه هفته دیگه بیا. حالا از اون موقع تا حالا بی خیال شدم. چون به شدت می‌تونم وسواس بشم و برم هر دقیقه یه چیزی رو چک کنم. حتی تصمیم گرفتم که کمتر سرم رو بکنم تو اینترنت پی مشکل‌ها و احتمال‌های عجیب و غریب. مگه چند نفر از آدمایی که همه چی رو طبیعی تموم کردن، اومدن و راجع بهش نوشتن؟

چهارفصل

دیروز بالاخره دیدیمش. طاق‌باز خوابیده بود و پاهاش رو جمع کرده بود توی شکمش. یعنی ما این طوری می‌دیدیم. تا وقتی که دکتر پراب رو جلو و عقب نکرده بود تا ببینم که یه دایره کوچیک اون وسط تند تند می‌زنه، دلم آروم نشد. قلبش بود و به محض دیدنش پر شدم. از یه چیزی که اشک شد و از چشمام جهید بیرون. دلم می‌خواست دکتر ما رو همون جا ول کنه و بره وما همین ‌طور زل بزنیم به مانیتور.

بعد دکتر یه چیزایی درباره فیبروم‌ها گفت. صریح بودن دکترای اینجا گاهی بی‌رحمی می‌کنه و مثل نوک چاقو خط می‌کشه به وجودت. از همون لحظه که دیدمش، با تمام وجود می‌خوام که سالم به‌دنیا بیاد. اما خراش چاقو، من رو نشوند جلوی کامپیوتر که ببینم خطر چقدر جدیه. صبح توی حمام از فکر اینکه بدنم یه مشکلی واسه‌ش درست کنه، گریه کردم. الان ولی خیلی بهترم. با دوستم که اونم همزمان با من بارداره صحبت کردم و به هم دلداری دادیم. اون از لحاظ اینکه سرش رو بکنه تو اینترنت از من بدتره و همش داره می‌گرده که چی ممکنه سلامت دوقلوهاش رو تهدید کنه.

همین دیگه. دیگه وقتشه که به جای دکمه سیو، دکمه پابلیش رو بزنم و برم درفت های قبلی رو هم پست کنم. حرف خاصی قرار نیست بزنم. فقط یه گوشه‌هایی از یه روزهایی تو زندگی. روزهایی که خیلی ساعتش می‌خوام بشینم یه جا، تصورش کنم و به قلب کوچیکش فکر کنم که تند تند می‌زد.