Archive for ژانویه 2014

بابا

اگر از من بپرسی بابات تو دنیا از چی می ترسه، می‌گم «دکتر» یعنی همون پزشک.  

تعداد کل دفعه‌هایی که من یادم بیاد یا دیده باشم که بره دکتر کمتر از انگشت‌های دو دسته. سه چهارتا از انگشتام هم مال حدود هشت سال پیشه. وقتی که سیستم عصبی بدنش به هم ریخته بود و دیگه رسمن بی‌هوش شده بود و بردنش دکتر. همون بار هم وقتی روی تخت بیمارستان به هوش اومد، همش بلند می‌شد و رو تخت می‌ایستاد و تعادلش رو به سختی حفظ می‌کرد و اولین باری که صاف می‌شد می‌گفت من حالم خوبه، لباسام رو بیارید بپوشم بریم خونه. حالا مگه ‌می‌اومد پایین. با اون حال مریضش زورمون بهش نمی‌رسید. انقدر این کارو کرد که دیگه طفلی رو می‌بستنش به تخت. یه ماه بستری بود و هر یه روز درمیونی که می‌رفتم پیشش یه ربع بغلم می‌کرد و گریه که من آخرش عروسی تو رو ندیدم و دارم می‌میرم.

دو سه بارش مال دندون‌پزشکیه. نه که فکر کنی مثل ماها که می‌ریم دندون‌پزشکی، نه. اینقدر درد رو تحمل می‌کنه که دندون خودش تحلیل می‌ره و آخرش می‌ره اون یه ذره رو از جاش درمیاره. با داروهای خونگی و کارای عجیب و غریب خودش رو طبابت می‌کنه. مثلن غره‌قورت می‌گذاره رو دندونش و می‌گه قدیما تریاک بود، می‌گذاشتن رو دندون و دیگه درد رو نمی‌فهمیدن. یا به یکی‌مون می‌گه براش یه نخ سیگار بگیریم. برای اینکه از اخم مامانم فرار کنه می‌ره تو حیاط. سیگار رو آتیش می‌کنه و هوفففف، هوفففف می‌کشدش. می‌گه دردش کمتر می‌شه. یا دیگه تهش پناه می‌آره به مامان که یه مسکنی چیزی بهش بده. 

حالا نه که فکر کنی خیلی هم قویه و مریضی‌هاش راحت . هنوزم سرما که می‌خوره، یه پتوی کلفت می‌کشه رو سرش و می‌ره یه گوشه می‌خوابه و یکی یکی به اسم صدامون می‌کنه و به سمنانی ناله می‌کنه که «اَ بِشائوم». یعنی من دیگه رفتنی‌ام. بعد از اینکه دو سه بار بهش بگی بریم دکتر, عصبانی می‌شه و دوباره به سمنانی داد می‌زنه و فحش می‌ده که «شَما بَر دبستیه، مو ول واکرین.»  یعنی در خونتون بسته بشه، ولم کنید. همینه که دفترچه بیمه‌هاش هیچ وقت تموم نمی‌شن، همیشه منقضی می‌شن. مامانم هم می‌گه دیگه خجالت می‌کشم زنگ بزنم به دکترا، بس که وقت دکتر گرفتیم براش و نرفت.

من واقعن فکر می‌کنم بابام از چیز دیگه‌ای نمی‌ترسه. خیلی وقت‌ها بخاطر کارش با یه دونه فانوس، شب رو تو بیابون‌های تاریک و ظلمات اطراف شهر سر می‌کنه. به قول خودش وقتی شغال و مار و جونورای خطرناک می‌بینه یا آروم ازشون دور می‌شه یا باهاشون صحبت می‌کنه که حیوون برو رد کارت و مردم‌آزاری نکن و این حرفا. اون‌وقت یه ماه داشتیم راضیش می‌کردیم بره ام‌ارای بده برای پا و کمرش. می‌گفت من می‌دونم من برم تو دستگاه، همون تو می‌میرم و شما میایین جنازه‌م رو می‌برید.

 حالا طفلی باید بره کمرش رو عمل کنه. بس که درد رو تحمل کرده و نرفته دکتر، نخاعش باریک شده. معلوم نیست چقدر درد می‌کشه که دیگه تسلیم شده. دو هفته دیگه هم می‌خاد برای اولین بار بره مکه و تمام ذوق و خوشحالیش تحت تاثیر ترس عملیه که بعدش داره.

این دفعه که رفتم خونه، یه عکس از جوونی‌هاش رو آوردم. با حالاش خیلی فرق داره. پوست صورتش هنوز سر زمین کشاورزیش زیر آفتاب داغ تابستون نسوخته و سفیده. موهاش پرپشت و سیاه سیاه. اما حالا من کاملن می‌تونم تصور کنم که چه حالیه. 

پتوش رو بر‌می‌داره، می پیچه دورش. یه خرده می‌ره جلو تلویزیون و بدون اینکه چیز خاصی تماشا کنه زل می‌زنه بهش. بعد بلند می‌شه میاد می‌شینه کنار بخاری. دوباره خیره می‌شه به یه نقطه. بدون اینکه حرفی بزنه، به دست پینه بسته‌ش و پاهای خسته‌ش زل می‌زنه و نچ نچ می‌کنه. تو روز چندبار این کارو تکرار می‌کنه و بعد سرش رو بلند می‌کنه و می‌گه خوب شد مکه‌ رو می‌بینم. من که دیگه از زیر این عمل بیرون نمیام.

 

چند کیلو خرما

خونه بابابزرگم تو یه کوچه تقریبن خانوادگیه. یعنی خونه دوتا از دایی‌های من و عموهای مامانم تو همون کوچه‌ست و زندگی تقریبن قبیله ایه. با این حال یه روز که همه برای چند ساعت یا چند دقیقه رفته بودن سراغ کارو زندگی خودشون، قلب مادربزرگ من می‌گیره و کسی نبوده که بهش کمکی برسونه و می‌میره. بعد از اون تا مدت‌ها مامانم خودش رو سرزنش می‌کرد که چرا پیش مامانش نبوده و منم مامانم رو سرزنش می‌کردم که چرا اون‌قدر خودش رو به خاطر این موضوع اذیت می‌کنه. این همه آدمی که اونجا زندگی می‌کردن هنوز انقدر به این قصه فکر نمی‌کنن که مامان من می‌کنه. حالا بماند.

قبلنا دوست داشتم خواهر و برادر کوچکترم رو با زندگی در خارج آشنا کنم، راهشون رو هموار کنم برای این‌که بیان و درسشون رو بخونن و زندگی آدمیزادی داشته باشن. جسارت نباشه البته، لزومن زندگی یه آدم در ایران غیرآدمیزادی نیست. اما زندگی یه انسان در دهه بیست عمر خودش در شرایط شهر و خانواده من از زندگی نرمال خیلی فاصله داره.خلاصه، همون سال اول به خواهرم می‌گفتم درست رو ال کن و زبانت رو بل کن و روی من حساب کن. واقعن از ته دل می‌گفتم. حالا بماند که انسان زیانکاره و  کی از تجربه خودش درس گرفته که از تجربه یکی دیگه اونم خواهر بزرگترش درس بگیره. هنوز به آخر سال اول نرسیده بودم که خواهرم گفت که دیگه از تنهایی خسته شده و می‌خاد با دوست پسرش ازدواج کنه، حرف‌های من اون موقع بیشتر از همیشه در حد صدتا یه غاز بودن و از دور و بیرون گود و این قصه‌ها. مطمئن بودم که اگه اونجا بودم، یه خرده ماجرا عوض می‌شد و خواهرم اون‌قدر عجله نمی‌کرد. بعد از یه مدت خودم هم شل کردم و گفتم به من چه. هرکسی می‌دونه با زندگی خودش چی کار کنه.

دو سال بعدش شبیه این ماجرا رو روی برادر کوچکترم هم اجرا کردم و با نتیجه مشابه به روز شدم.

امشب که خواهرم باهام چت می‌کرد و غصه‌هاش رو می‌گفت که چقدر زندگیش گیر مسایل مسخره و الکی شده، با هر جمله‌ش یه چیزی توی قلب من فرو می‌رفت. پونصد بار دستای خودم رو بستم که تو اون صفحه کوچیک ننویسم بابا من که گفتم الان ازدواج نکن. یا نگم مگه من بهت نگفتم که فلان. یا نگم آخه این آدم فلان و بهمان. مطمئن بودم اون چیزی که دقیقن الان نباید بهش گفت همین حرف‌هاست. بعد یه سری جمله همیشگی و تکراری براش نوشتم که صبر کن و مشکلت رو با حرف زدن حل کن و بلاه بلاه. خواهری من در 23 دقیقه تموم شد. در پونزده شونزده جمله با فونت زشت و بی‌روح اریال. بی لحن. بی نوازش. بی‌ نگاه به چشم‌هاش. مطمئنم حتی اون حرف‌ها از صفحه مانیتورش هم اون ‌طرف‌تر نرفتن.

الان یاد حال مامانم افتادم با اینکه کسی نمرده. راستش خیلی هم به مردن کسی فکر نمی‌کنم چون مردن ته خطه و اونی که می‌میره دیگه رفته و نیست. درست مثل ما یا این گلدون یا اون پرنده، که یه روزی مردیم و دیگه  نیستیم. اما اینکه بدونی اگه یه جایی بودی، فلان کارو می‌کردی که شاید روی کیفیت زندگی یه آدم عزیزی تاثیر داشت و شاید یه دونه از اشک‌هاش رو کم می‌کرد، یه حسرت بزرگتریه