Archive for نوامبر 2013

رب انار

باغ انار داشتیم. هر سال ده جعبه انار می‌گذاشتن توی حیاط.  مادربزرگا و عمه و خاله میومدن و هرکس به کاری مشغول می‌شد. اما از اول تا آخرش برای ما بچه‌ها عین عروسی بود. اول انارها رو می‌ریختن تو یه لگن بزرگ و پر آب می کردنش. بعد یه نفر، دونه دونه از آب درشون می‌اورد و سرشون رو می کند و سه چهار تیکه می‌کردشون. انارهای قاچ شده رو می‌ذاشتن توی آبکش. بعد جلو هرکس یه قابلمه یا تشت بود، با یه دونه از این آبکش‌ها. یه قاچ انار برمی‌داشت. یه طوری می‌گرفت تو دستش که پوستش بیرون باشه و بعد با یه تیکه چوب می زد پشت انار تا اینکه همه دونه‌هاش دربیاد.  همه انارها قرمز نبودن، اما چوبه آخرش قرمز می‌شد. تق تق تق صدا می‌داد و ظرف جلوی هرکس پر می‌شد. کار ما هم این بود که ظرف جلو هرکس رو خالی کنیم تو یه ظرف خیلی بزرگتر.

بعد حالا یه لگن بزرگ قرمز رو تصور کن که توش دونه‌های رنگارنگ انار کپه شدن و بالا آمدن. مشت مشت ازش برمی‌داشتیم و می‌خوردیم. ترش و شیرین. مامانم همیشه مصیبت داشت که ما رو از انارا دور کنه یا لااقل بهمون بفهمونه که هسته دونه‌ها رو نخوریم، اما موفق نمی‌شد و هرسال  فردای اون روز مجبور بود یه شیاف بهمون بده یا بهتر بگم در ما فرو کنه  تا یبوست حاصل از قورت دادن اون همه هسته انار، رفع بشه.

یادمه همون اول یه سری انار مجلسی هم دست ‌چین می‌شد که تا سال بعد همون موقع، جواب مهمون و خودمون رو بده. یه سری هم می‌رفت توی پذیرایی واسه شوهرعمه و شوهرخاله و بابابزرگا. چیزی که می‌خواستم بگم این بود که تصویر این که اینا انار رو با دستاشون و بدون دخالت چاقو می‌شکوندن و می‌خوردن، و بعد هم می‌رفتن پی کارشون، بدون اینکه دستاشون کثیف شده باشه و مجبور باشن بشورنش از ذهنم نمی‌ره. باورش برای من که وقتی انار دون می‌خوردم باید حمام می‌کردم، سخت بود. مخصوصن که واسه اینکه دونه‌های انارمون رو حیف و میل نکنیم، بهمون می‌گفتن انار میوه بهشتیه و یه دونه از دونه‌هاش مستقیم از بهشت اومده. این باعث می‌شد کلی هم تقلا کنیم که مثلن اون دونه‌ای که چند لحظه قبل قل خورد ه بود و رفته بود رو پیدا کنیم که مبادا همون دونه بهشتی باشه. تهش نتیجه گرفتم که آدما وقتی بزرگ می‌شن، یاد می‌گیرن چطوری انار بخورن که دستشون کثیف نشه.

بعدترها دیدم یه چیزهای دیگه‌ای هم هست که آدم بزرگا بلدن. یکیش پختن نون بود. مامانم چونه خمیر رو با وردنه طوری باز می‌کرد که انگار با نقاله یه دایره کشیده باشه. من هنوزم موقع درست کردن نون پیتزا، یه چیز مستطیلی درمیارم. البته وقتی تونستم شیرینی درست کنم، یه خورده احساس آدم بزرگ بودن کردم. کیف داشت.

یا اینکه یادمه مامانم که می‌نشست رو زمین، رون پاش اونقدر بزرگ و نرم بود که  جون می‌داد سرت رو بذاری روش و بخوابی. یا اینکه مامانم نوزادهای فامیل رو می‌گذاشت رو رون پاش و من همش دلهره داشتم که نوزاده قل بخوره و بیفته، اما اون همون‌جا می‌موند و تکون نمی‌خورد.

اگرچه مامانم پنج تا بچه زاییده بود، اما این دلیل نمی‌شد که بتونه بچه‌های به اون ریزی رو با یه دستش بگیره و مثلن حمومشون کنه. چون نوه اون خاله‌م رو می برد حموم که خودش سه چهارتایی زاییده بود. خلاصه که می‌خوام بگم وقتی آدم بزرگ بشی، می تونی نوزاد رو یه طوری بغل کنی، که سرش کف دستت باشه و تنش روی آرنجت.

خلاصه اگه یکی از اینا رو هم نمی‌تونی احتمالن هنوز آدم بزرگ نشدی. مثل من که الان یه انار رو قاچ کردم و روی لباس سفیدم پر لکه‌های کوچیک قرمزه.

هله‌هوله

 دنبال کار می‌گردم. حس بلاتکلیفی و کوفتش همه جا عین همه. ایران و غیر ایران نداره. خیلی جالبه برام که آدمیزاد تو این موقعیت اینقدر منفعل می‌شه که اصلن دیگه براش مهم نیست چه کاری پیدا کنه، فقط یه کاری پیدا کنه.خودم رو عرض می‌کنم حالا، لشکر نکشین که کلی گویی و فلان. خلاصه اگه روزات پر نباشه، خیلی زود با اولین ما متاسفیم که فلان با خاک یکسان می‌شی. واسه همین سرم رو گرم کردم به کلاس زبان که خاک‌های قبلی رو از تنم بتکونم. 

تو کلاس زبان پنج تا دختریم و یه آقا. دوتا از دخترا، مادلینا و الکساندارا و اون آقا از رومانی. دوتای دیگه، آنا و الا(به ضم الف)، از لهستان و من. جمع بامزه‌ای شده. مادلینا مادر دوتا دختر ده دوازده ساله ست و کاملن تیپیک یه زن خانه‌دار و بچه‌دار. هر چی ازش می‌پرسیم جوابش اینه که من بچه دارم، تو خونه خیلی کار دارم، مثلن نمی‌بینم که بهار اینجا چطوریه که حالا درباره‌ش حرف بزنم. آرزوش اینه یکی از بچه هاش برسه به سن قانونی که بشه تو خونه تنهاش گذاشت و اونم زبان یاد بگیره و یه کاری پیدا کنه که از خونه بیاد بیرون. اینجا بچه زیر چهارده سال رو نباید تو خونه تنها بگذاری. فکرش رو بکن. من تو ده سالگی تو خونه کوکوی سیب‌زمینی درست می کردم که مامان و بابام و بقیه که اومدن ناهار داشته باشن. کوکوی یک تیکه نه‌ها. کوکوی دونه‌ای. یعنی اگه وا می‌رفت فکر می‌کردم اون غذا نیست، دیگه خوردن نداره. یادمه یه بار کوکو وا رفت و من به داداش کوچیکم گفتم ببره بریزدشون دور که مامان اینا نبینن. ولی مامانم اینا حین ارتکاب فلان رسیده بودن و کوکوهای وارفته رو از داداشم گرفته بودن و آورده بودن خونه. 

می‌گفتم. روزهای اول بچه‌ها به نظرم نچسب و الکی خو‌ش می‌اومدن. مخصوصن الا. گارسونه. ده ساله که این کارو می‌کنه. همش داره می‌خنده و خودش رو مسخره می‌کنه. فکر کنم تا حالا ندیدم موهاش رو شونه کرده باشه. پریروزا که هرکسی باید درباره خودش صحبت می‌کرد الا می‌گفت که پدرش الکلی بوده، بدرفتاری می‌کرده و بچه که بوده، اینا از خونه انداختنش بیرون. بعد از ده سال باباهه برگشته، اما همچنان بیکار و بیعاره. واسه همین الا تصمیم گرفته بره خارج و کار کنه و پول دربیاره که بفرسته واسه مادرش.  گفتنش راحته اما فکر کردم چطور این آدم می‌تونه اینقدر از زندگیش راضی و خوشحال باشه. من بودم تا نصف امت رو راضی نمی‌کردم که قربانی‌ام و فلان لبخند به لبم نمی‌اومد. 

الکساندارا، فقط بیست و یک سالشه. بیشتراز یه سال پیش از رومانی اومده اینجا، به امید اینکه بتونه کار کنه و پول دربیاره. کودک‌یاری خونده و دوست داره بره تو مهدکودک کار کنه. یه سال از بچه یکی از دوستاش نگهداری کرده و یه پول بخور و نمیری گرفته و سر کرده. حالا چند وقته با یه پسر رومانیایی دوست شده. ازش که پرسیدیم دوست پسرت رو دوست داری یا نه، گفت آره خیلی. چون خرج زندگی من رو می‌ده و یه پولی هم می‌ده که من خرید کنم. الکساندارا عاشق خرید کردنه. وقتی از این حرف می‌زنه  که رفته فلان مغازه و به لباساش یه نگاهی کرده و چندتایی‌شون رو امتحان کرده، واقعن چشماش برق می‌زنه. خیلی ساده و رو.

فکر می‌کردم دیگه لااقل آنا زندگی درست درمونی داشته که این‌قدر الان اعتماد به‌نفس داره و مطمئنه. اونم گفت که اول داشته دامپزشکی می‌خونده. بعد مجبور شده به خاطر بی‌پولی درسش رو ول کنه. بعد دوباره سعی کرده درس توریزم بخونه که بازم نصفه مونده. چندسالی رفته قبرس و توی یه فروشگاه کار کرده و خرجش رو درآورده. بعدم رفته انگلیس و اونجا ‌کار کرده. الان یونانی و لهستانی و انگلیسی رو کاملن مسلط حرف می‌زنه. خوش به حالش. من نمی‌دونم چرا اینقدر سر زبان یادگرفتن جونم درمیاد. البته کلاس زبان خاصی هم نرفتم. اونایی هم که می‌رفتم به همون بی‌خاصیتی کلاس زبان مدرسه بودن. معلم زبان‌های مدرسه مون رو دوست نداشتم. یادم نمیاد چرا. اولین معلم‌مون از معدود آدمای خوش لباس و مرتب مدرسه بود. اون موقع تو مدرسه ما انگار هرکی کمتر به ظاهرش اهمیت می‌داد آدم کاردرست‌تری بود. چه نکبتی بود مدرسه‌مون. بعد از این‌که رفتم دانشگاه، هیچ وقت دوستش نداشتم و سعی نکردم به یادم بیارمش. تقریبن هم موفق بودم. الان اسم یه عده از هم‌کلاسی‌هام رو هم یادم نمی‌آد، چه برسه به معلم‌ها و مدیر و فلان. کلن یه خورده برام عجیبه که یه آدمایی شروع می‌کنن درباره هم‌کلاسی‌های دوره ابتدایی یا حتی دیده شده کودکستان خودشون خاطره می‌گن. خاطرات اون موقع من خیلی تارو بی‌رنگه. البته یه چیزایی از بچگیم یادمه که هرچی‌هم تلاش .  می‌کنم، کم‌رنگ نمی‌شن. جالب نیست؟ آدم سی‌و دو ساله‌ش شده باشه و هنوز صدای باباش، با همون صدا و لحن تو سرش تکرار بشه که به مامانش می‌گه: ته بر دبستیه*. حالا شماها با یه سری از دوستای مدرسه تون هنوز دوستید. 

به سمنانی یعنی در خونه‌ت بسته بمونه.