Archive for ژوئیه 2013

گریه کنید مسلمونا، گریه کنید ثوابه

دوم راهنمایی بودم، مادرم یک پیراهن سرخابی برام دوخته بود که روش را با دست گلدوزی کرده بود. عروسی پسرعمه م بود که می شد رکوردی بشه برای خوش گذشتن در یک عروسی. چون اون بار برای اولین بار توی یک عروسی لباس نو می پوشیدم و برای اولین بار به ناخنهام لاک می زدم.

عروسی خونه عمه م بود و مثل همیشه همه هیات وار، دور تا دور اتاق ها روی زمین می‌نشستند. اون موقع یه قرار نانوشته ای بود که هرکی زودتر بیاد کنار دیوار می‌شینه اما این قانون شامل بچه‌ها و غیر دم بخت‌ها نمی‌شد. ردیف‌های بعدی رو یا آدم‌های تازه وارد می ساختن یا اونایی که از ردیف قبلی بیرون انداخته شده بودن تا سه یا چهار لایه. و من توی اون عروسی جز لایه آخر بودم. عروس و داماد یک کاست پر کرده بودند از ترانه خدا خدای مستون که برای خانواده ما که تا قبل از اون ضبط جایی تو عروسی‌هاش نداشت و کارش با تنبک و قابلمه راه افتاده بود، قدم خیلی بزرگی بود. تمام مجلس همین آهنگ پخش شد و مهمان‌ها با همین یک آهنگ دست زدند و رقصیدند که ما لایه سومی‌ها و چهارمی‌های بدبخت نه تنها دید کافی به رقصنده‌ها که در طول مجلس راه می رفتند و حرکات ژانگولر می‌کردند نداشتیم که دست و پامون هم زیر کفش های پاشنه دار و بی پاشنه اونها هم لگد می شد..

چشمام از حدقه دراومده بود وقتی می‌دیدم که رقص از یک سری حرکت سکته‌دار و ضربی تبدیل شده بود به یه حرکت‌هایی که با آهنگ که رقصنده هم تقریبن زیر لب میخوندش تنظیم بود.البته من خیلی عروسی رفتن دوست نداشتم چون وقتی هم که بچه نبودم اینقدر عنق و وحشی بودم که کسی من رو جز دم بخت‌ها ندونه تا به ردیف اول راه بده. خیلی کم اتفاق افتاد که تو یه عروسی جای خوب و مسلطی گیرم بیاد اما تا مدت‌ها این سوال توی ذهنم بود که اینا این حرکات معنی‌دار رو چطور بلدن. تا قبل از اون یکی تنبک (که خیلی وقت‌ها می شد قابلمه یا سینی) می‌زد و یکی یه روسری یا شالی می‌بست به کمرش و می‌شد خاله سوسکه و یکی هم ازش یه چیزایی می‌پرسید و اونم چیزایی می‌گفت مبنی بر اینکه زن کی می‌شه و زن کی نه و با هم می‌رقصیدن. که هیچ وقت نفهمیدم چرا زن مثلن ملا نمی‌شه و همچی همچین، همچی همچین کردن یعنی چی.
حالا قصه کاملن عوض شده بود. خاله سوسکه نه حال و حوصله داشت و نه مشتری. به جاش دخترش دستهاش رو مثل هواپیما باز می‌کرد تا بعدش همراه صدای فتانه بخونه؛ هم نامهربونه، هم آفت جونه ….
یادمه که اون موقع ها فکر خیلی از این اتفاق ناراحت نبودم تا چند وقت پیش که بالاخره بعد از مدت ها تونستم ویدئو کامل شهرقصه رو ببینم و تازه دوزاریم افتاد.آهی کشیدم که چه قصه قشنگی از عروسی و شادی‌هامون کم شد.

Advertisements