Archive for مه 2013

نقطه

می‌خواستم از مسیر جدید بیام. مسیر هرروزه رو با اینکه خیلی سرراست و راحته، دوست ندارم. چون مجبورم اول و آخرش رو از یه جایی بگذرم که هر روز یکی یه گوشه‌ای ایستاده یا نشسته و داره می‌شاشه. حتی یه جاهایی انقدر بوی شاش میاد که وقتی ازشون می‌گذرم نفسم رو حبس می‌کنم . توی سایت دیدم گفته می‌تونم با اتوبوس ،قطار،اتوبوس بیام. قرار بود خواهرم پنجره اووو رو باز بگذاره تا من برسم خونه و زنگ بزنم و مادرم دکمه سبز رو بزنه و بعد از حدود چهل روز بتونیم همدیگه رو ببینیم.

اتوبوس اول چند دقیقه دیر رسید و من سوار اولین قطاری که به مرکز شهر می رفت شدم. اشتباه کردم. قطار محلی بود و دقیقه به دقیقه توی یکی از ایستگاه‌های محلی می‌ایستاد. البته از جاهای خیلی قشنگی رد شد اما فکر می‌کردم که حالا مامان چی می‌شه و بعد گفتم قبلن شده که خودشون سر وقت نیان پای کامپیوتر. آخرش نیم‌ ساعت دیرتر از اون چیزی که فکر می‌کردم رسیدم خونه. لباسم رو درنیاورده زنگ زدم به اوووی روشن خواهرم. دیدم جواب نمیده. تلفن کردم. فهمیدم ساین اوت شده و فهمیدم مامان درست سه ساعته که نشسته جلوی کامپیوتر تا من زنگ بزنم. دو سه ساعت بعد برادرم آمده بود خونه و تونستیم صحبت کنیم.

دیروز صبح داشتم وسایلم رو جمع می کردم رفتم تو اتاق یه چیزی بردارم. دیدم اتو رو روشن کردم و گذاشتم روی تخت تا یکی دوتا پیرهن رو اتو کنم. پریدم و برش داشتم. ملافه سوخته بود. سفید و نو بود.همین دفعه آخری مامان دوختش و آوردمش. مامان رفته بود آنژیو. گفتن زود خسته می‌شده و نمی تونسته زیاد راه بره واسه همین گفتیم بره دکتر. حتی صبر نکرده بود که بیمه ش درست شه. چرا اینقدر عجله‌ای؟ دیشبش که خوب بود. بعدازظهری هم در قابلمه از دستم افتاد و ترک خورد. علی گفت چرا چلمنی می کنی امروز. یادم افتاد، بچه که بودم یه هفته ای بود که هر روز یه چیزی رو شکوندم. حتی یادمه چیا. مثلن قوری چایی رو از رو سماور برداشتم و از همون بالا انداختم رو زمین و شکست. مامانم دوید تو آشپزخونه و گفت این پنجمیه تو این هفته اما کتکم نزد چون ترسیده بود که جاییم سوخته باشه. یه دونه هم از اون کاسه نارنجی‌ها که مامانم خیلی دوستشون داشت رو شکوندم.

دیگه واسم واضحه که توی اون خونه و توی اون خانواده زندگی نمی‌کنم. مامانی که من جلوی اووو می‌بینم یا صداش رو پشت تلفن می‌شنوم فرقی با یه آدم کاملن سالم نداره. می‌خنده. حرف می‌زنه. برام باقالی خشک می‌کنه تا دفعه بعد که میرم بهم بده. از شیرینی نوه‌هاش می گه. اونی که هر چند وقت یبار میره بیمارستان، قلبش می‌گیره، کمرش رو عمل می‌کنه و نمی تونه تو خونه کاری کنه و حتی شویدهای خیس کرده رو از آب دربیاره کیه؟
شاید درستش همینه. بابا نمیذاره کسی به من خبر بد بده. می‌دونم که دیگه هیچی واقعی نیست. آخه کی اینقدر تو خونه ما همه چی خوب و خوش بوده. دیگه کم‌کم چیزی رو باور نمی‌کنم. اصراری هم ندارم که بدونم. همین روزاس که زنگ بزنن و بگن مامان خیلی وقته مرده و همه اون چیزایی که دیدی دروغ بوده.
فقط می‌گم کاش تصویر سه ساعت زل زدن مامانم به دکمه تلفن اووو هم یه خیال دروغ باشه.