Archive for فوریه 2013

خیابان طبرسی. کوچه نادری

چند ساعت درس خوندن خیلی گرسنه‌ام کرده بود. وسایلم رو جمع کردم و از کتابخونه زدم بیرون. رائول و گوکان تو لابی نشسته بودن و رفتم بهشون سلام کنم. گوکان می‌خواست سالاد آماده بخوره. کاهو و کلم و پنیر و مرغ یا ژامبون و سس رو می‌گذارن تو یه ظرف کاسه طور و می‌فروشن. بعد تو قاطی می‌کنی و می‌خوری. سس رو که می‌ریخت دیدم زل زدم به دستش و سالاد. زود خدافظی کردم که دیگه به لقمه‌ای که تا دهنش می‌بره خیره نشم.

سر راه باید می‌رفتم نون می‌خریدم. تو بقالیه یه دور جلو یخچالش چرخیدم و تصمیم گرفتم از همون سالادها برای خودم بخرم. منتها یه بستنی و یه بسته کوکی هم برداشتم. دیگه بعدش تا خونه هی فکر می‌کردم حالا بستنی یه چیزی، دیگه واسه چی کوکی برداشتم. یه خورده سعی کردم ببینم می‌تونم بذارمش به حساب جایزه‌ای چیزی واسه خودم یا نه. هیچی یادم نیومد. همه چیز خیلی معمولی بود.

تو این فکر بودم که یادم افتاد به مسافرت هر سال تابستونمون. بابام شهریور کاراش تمام می‌شد. هر بار یه پولی از فروش محصولاتش می‌گذاشت برای مسافرت مشهد. مامانم وسایل رو شامل رختخواب و ظرف و گاز پیک نیکی و لباس‌هامون و خلاصه وسایل زندگی یه هفته‌مون رو جمع می‌کرد و دست هر کدوممون یکی دو تا بار می‌داد و برو که بریم. اون موقع‌ها یا هتل چیز لوکسی بود یا ما اونقدرها پول نداشتیم و به خاطر همین هرسال می‌رفتیم مسافرخانه نادری. یه جایی که خیلی ازش بدم میومد. در بهترین حالت یه اتاق 12 متره  که امکاناتش فقط یه فرش و یه کولر بود، می‌شد اتاق خواب و آشپزخونه و نشمین و خلاصه خونمون. من البته مشکلم با مسافرخونه این نبود.

یه بار مامانم رخت و لباس و شاید کهنه‌های خواهرم که یه سالش بود رو شسته بود و بهم داد که برم پشت بوم پهن کنم رو بند رخت. کارم که تموم شد از اون بالا خم شده بودم و تو کوچه رو تماشا می‌کردم. یهو ویرم گرفته بود بقیه آب توی تشت رو از اون بالا بریزم تو کوچه. دو دقیقه بعد یه زن چاق و پیر داد و بیداد کنان اومد رو پشت بوم که چرا آب ریختی روم. نگو خودش لب پنجره بوده و یه خورده از اون آب پاشیده بود بهش. بعد که دید کهنه بچه  رو بند رخته آتیشی شد که نجس شده و دستم رو کشید و برد که با مامان و بابام دعوا کنه. بهم می‌گفت اتاقتون کدومه و من جوابی نمی‌دادم. چون اون موقع یاد یه فیلمی افتاده بودم که توش یه پسربچه، هی می‌زد شیشه خونه مردم رو می‌شکست و مادرش پول شیشه رو می‌داد. بار آخر یارو که آمد پول شیشه رو بگیره، مامانش گفت ندارم و طرف رفت تنگ  و ماهی قرمز پسره رو به جاش برداشت. من اون موقع یاد این افتاده بودم که اون مرد دست پسره رو همین طوری گرفته بود و می‌کشید که این پیرزن درست من رو. منتها تهش یه چیزی در انتظارم بود که بهش فکر نکرده بودم. نمی‌دونم چطور اون زن مستقیم رفت در اتاق ما و تهش مامانم خجالت کشید و معذرت خواهی کرد. من بخاطر قیافه ناراحت و شرمنده اون موقع مامانم همیشه از اون مسافرخونه بدم اومد.

البته اون یه هفته مشهد غیر از قطارسواری یه اتفاق هیجان انگیز دیگه واسه من و برادرام داشت که اونم یه بار رفتن به یه رستوران بود. می‌رفتیم چلوکباب برگ می‌خوردیم و با ماست و نوشابه. و اونقدر کیف می‌کردیم که از وقتی از در رستوران بیرون می‌آمدیم منتظر سال بعدش می‌شدیم.

بگذریم. می خواستم این رو بگم که بابام فقط تو اون یه هفته ، هرروز تنها می‌رفت بیرون و برای خودش (هیچ وقت حاضر نشد برای ما یا مامانم هم بخره) یه جایزه می‌گرفت و همون جا می‌خورد. نوشابه تگری فانتای مشهد.

 

Advertisements

بعد از بارون

اندازه ماکارونی هیچ وقت دستم نیامده. از دو ساعت پیش مایع رو درست کردم و هی چشیدم. نصف بسته رو ریختم تو آبجوش و بعد که آبکش کردم دیدم کمه. دوباره یه خورده آب رو جوش آوردم و یه خورده ماکارونی اضافه درست کردم. تهش بازهم کم بود. حالا بازم بهتر از اینه که زیادتر از مایع باشه. چون همیشه به جز این دفعه، لحظه آخر یه خورده ماکارونی اضافه می کنم و از اونجا که دستم به نمک هم نمی ره یه چیز بی مزه داغونی از آب درمیاد. سالاد هم آماده ست. فقط نمی دونم چه سسی واسش خوبه.
حالا امروز هیچ روز خاصی هم نیست. من هنوز یه ماه دیگه اینجام و هنوز مونده که بگم هیجان زده ام که ازینکه دارم میام اونجا. حتی تو هم یه بار دیگه میای و آخرین بارت نیست. حتی قبلن دلم بیشتر از این تنگت بوده. خلاصه نمی دونم چطوریاس که یه جور خوبی خوشالم.
حالا صدای جیلیز ویلیز سیب زمینی های ته دیگ میاد و من نشستم جلو پنجره و کله می کشم که ببینم کی یکی با چمدون رد می شه و بپرم دم در. آها یکی داره میاد. دستش هم یه ساک. نه تو نیستی. از تو چاق تره و یه سگ داره. یکی هم رد شد. دقیقن با چمدون آبی ولی داشت در جهت خلاف می رفت.
بیشتر از یه ساعت که پروازت نشسته. بیا دیگه.