Archive for ژانویه 2013

خیلی بیشتر

امروز هم دوتا عتکبوت کشتم. شبیه هم بودند و احتمالن زن وشوهر. از هردوشون معذرت‌ خواستم که می کشمشون. گفتم که ازشون می‌ترسم و چاره‌ای ندارم. خواستم که به تنهاییم رحم کنن.
مادربزرگم با جونورها رفیق بود. سفره را که می انداخت دوتا گربه میومدند کمی اون طرف‌تر می‌نشستند و مادربزرگم یک تیکه نون رو می زد توی ماست یا یه ذره گوشت برمی‌داشت و مینداخت جلوشون. بهمون گفته بود ازشون نترسیم و ما هم نمی ترسیدیم. به همین راحتی. بعدتر هم مچمون رو موقع کشتن یه عنکبوت گرفته بود و گفته بود جفتش میاد ازتون انتقام می‌گیره. برای همین مجبور شدم هر دو عنکبوت رو بکشم تا اون یکی شب نیاد سراغم. اگه اینقدر سیاه و زشت نبودن شاید نمی کشتمشون. یکیشون داشت از این ور اتاق می رفت اون ور. احتمالن پیش اون یکی. شایدم عمرشون به دنیا نبود.
مادربزرگم هشتادوشش سال عمر کرد. زندگی راحتی نداشت اما سالم بود. آخراش مریض شد ولی مریضیش سخت نبود. من فکر می‌کنم کاش شبیه او بمیرم. اما کلن دوست ندارم مریض بشم. کی دوست داره؟
من یه مقدار گیرم اینه که مریضی‌ها رو به ارث ببرم. مادرم کلکسیون مریضی‌هاست و یک کیلو قرص و کپسول رو با خودش این‌ور و اون‌ور می کشه که ده درصدشون یا ده درصد دیگه‌شون تداخل دارن. یعنی اثر عکس رو همدیگه میگذارن.
بابام هم بی‌بهره نیست. منتها آدمیه که وقتی سرما می خوره، دو سه تا ژاکت روی هم می پوشه و لحاف کرسی رو میاره میندازه کنار بخاری .بعد بخاری رو هم تا ته زیاد می کنه و میره زیر پتو. بعد شروع می کنه به ناله کردن و میگه من دیگه رفتنی‌ام. واسه همین اخلاقش هر مریضی دیگه که میاد سراغش، نباید جلوش اسمی از دکتر ببری. چون دکتر یعنی قبول رسمی اینکه داره میمیره. ربطی هم به نوع مریضی نداره. دندون درد یا دیسک کمر یا هرچیز دیگه.
امروز صبح که برای دکتر زنان وقت گرفتم دیدم من هفته دیگه دوتا وقت دکتر دارم. مریضی‌ها رو شمردم. بعد ذهنم رفت سراغ اینکه حساب کنم اگه داشتم می میردم چندساعت طول می‌کشه که علی یا کس دیگه ای بفهمه. احتمالن علی چندبار زنگ بزنه و اول فکر کنه گوشیم خرابه(اعتراف می‌کنم که در موقعیت مشابه من همون اول فکر می کنم داره می میره) . یا اینکه سایلنته و نهاتیش این که جا گذاشتمش. بعد میاد سراغ اینترنت. می بینه چراغم روشنه. بعد فکر می کنه که من ازش ناراحتم. یه 12 ساعتی صبر می‌کنه و دوباره زنگ می‌زنه. حالا دیگه باید بره سراغ آدمای دیگه. اما او که از کس دیگه‌ای شماره نداره. تهش فکر کنم من قشنگ تموم کرده باشم و هیچ راهی برای نجاتم نیست و خلاص.
خب راستش ترسیدم. از اینکه داشتم می‌مردم و کسی نمی تونست کمکم کنه. از اینکه فکر می‌کردم بابام چه آدم ضعیفیه و من نمی‌خام مثل اون بشم. از اینکه من و تو خیلی راحت تر و بیشتر از اونکه به نظر میاد شبیه پدر و مادرمون میشیم.