Archive for نوامبر 2012

ساعت هفت ونیم صبح. روزهای زوج

اولین باری بود که اسمم رو تو یک کلاس به قول اون روزا فوق برنامه نوشته بودند. مهم نبود که خطاطی بود و از کلاس زبانی که دخترخاله م می رفت خیلی بی کلاس تر بود. هرچی بود هیجان داشتم که حالا می تونستم همراه دوستم پیاده به کلاسی که ده دقیقه از خونه فاصله داشت، برم. نه ماه مدرسه، همه بچه ها با هم بر می گشتند خونه و تو راه با هم حرف می زدند و دوست می شدند و من درکمتر از 30 ثانیه به خونه مون که سه تا در با مدرسه فاصله داشت می رسیدم.
اون روز هم مثل هرروز صبح ، بابام ساعت پنج و نیم شش، من و برادرهام رو بیدار کرد تا همراه او و مامانم بریم سرزمین و خیار و بادمجون و این جور چیزهایی رو که می کاشت بچینیم و واسه فروش آماده کنیم.درسته. ما از بچگی مجبور بودیم سر زمین به پدرمون کمک کنیم. برنامه هرروز صبحمون بود چون تو شهر ما تابستونا از ساعت ده صبح به بعد نمی شد تو آفتاب کار کرد و پدرم نمی تونست دست تنها همه محصول رو جمع کنه. واسه همین هر روز ساعت شش بیدارمون می کردن و پنج تایی می نشستیم رو موتورش و می رفتیم سر زمین .با غرغر بلند می شدیم اما تهش می رفتیم چون تو اون روزهای جنگ و کوفت به پول فروش اونا احتیاج داشتیم.
بگذریم قصه یه چیز دیگه ست. اون روز من کلی خواهش وزاری کردم که من رو نبرن که مبادا من دیر به کلاسم برسم. هرچی مامانم گفت بابا قبل از هفت برمی گردیم و تو هم می رسی به کلاست گوشم بدهکار نبود. آخرش من رو نبردن اما قرار شد من سماور رو روشن کنم و چایی و صبحانه رو آماده. گفتن نون هم بگیر که باز همون روضه رو خوندم و تهش گفتن جهنم نون هم نمی خواد بگیری. خودمون سر راه می گیریم اما چایی رو آماده کن.
. قرار بود وحیده که خونه شون دو تا کوچه بالاتر بود بیاد دنبالم.عین قرقی رختخواب ها رو از پشت بوم جمع کردم و گذاشتم سرجاشون. ساعت تازه شده بود شش و پنج دقیقه. لباس هام رو پوشیدم و حاضر شدم. بازم زمان نگذشته بود ومثلن شده بود 6 و ده دقیقه هنوز خیلی زود بود که سماور رو روشن کنم. اما شاید اگه صبر می کردم تا مثلن یک ربع به هفت اون وقت دیرم می شد. یادمه دو سه بار سماور رو روشن کردم و بعد از دو دقیقه با یه فوت خاموش. نمی تونستم تصمیم بگیرم. فکر کردم اگه آب سماور مثلن 6و نیم جوش بیاد من نمی تونم چایی دم کنم چون اون وقت چایی می جوشید و بدمزه می شد. از طرفی طاقت نداشتم صبر کنم و بقیه بیان و من هنوز خونه باشم و بهم بگن دیدی گفتیم که می رسی و اینا. این شد که تهش سماور روشن نشده، ساعت شش و بیس دقیقه از خونه زدم بیرون که برم سمت خونه وحیده اینا و از اونجا با هم بریم.
با مغز فندقم حساب کرده بودم که وقتی معمولی راه برم از خونه ما تا خونه اونا مثلن شش هفت دقیقه راه باشه، اگه قدم هام رو خیلی کوچیک بردارم حتمن می شه نیم ساعت و من 7 می رسم خونه وحیده اینا. این شد که از دم خونه پاهام رو می کشیدم رو زمین و هر بار هفت هشت سانتی متر می بردمشون جلو. به نظرم کار هوشمندانه ای بود.
وسطای کوچه که رسیده بودم یه خانم پیری از کوچه رد می شد که یه پاش می لنگید. به من که رسید ازم پرسید که آیا فلج شدم یا نه. نمی دونستم چی بگم. اگه می گفتم نه دعوام می کرد که دارم اداش رو درمیارم. گفتم آره. ازم خواست بهم کمک کنه و من رو برسونه خونه. گیری افتاده بودم. یادم نیس تو اون سن و سال چه دروغی سرهم کردم. اما هرچی بود یا یکی دو تا فحش سرو تهش هم اومد.
خلاصه. رسیدم خونه وحیده اینا و زنگ در رو زدم. یک بار هم نه. بعد برادر خواب آلودش آمد دم در. چشماش از دیدن من گرد شده بود. گفت ساعت شش و نیمه. الان کجا می خوای بری. برو خونه ت ما میاییم دنبالت.باورم نمی شد. یهو دیدم که بابای بداخلاقشونم داره میاد تو حیاط تا ببینه کی زنگ می زده که فلنگ رو بستم. اول یه خورده تو کوچه صبر کردم تا وقت بگذره و دوباره زنگ بزنم که داداشه آمد بیرون که بره نون بگیره. صداش رو برد بالا که تو هنوز اینجایی. چاره ای نبود. باید می رفتم خونه.
نزدیک خونه که رسیدم صدای موتور بابام از سر کوچه شنیده شد. با هم رسیدیم دم در. مامان متعجب پرسید از الان حاضر شدی که چی. تعجبش اما دو دقیقه بعد که دید نه سماوری روشنه، نه چایی دم شده نه صبحانه ای حاضره خلاصه شد توی چند جمله تشر و تهدید که اصلن نمی خواد بری کلاس.
غرغر بقیه و عصبانیت مامان و بابام نیم ساعت بعد که داشتم با وحیده و برادرش می رفتم کلاس خوشنویسی یادم رفته بود.

Advertisements