Archive for اکتبر 2012

رنگ کفشهات

مادرم خیاطی می کرد اما من هیچ وقت لباسهایی رو که می دوخت دوست نداشتم. به نظرم بازاری ها قشنگ تر بودن. خط دوختشون مثل مال مامانم کج و کوله نبودن.  برای همین تلاشش برای علاقمند کردن من به خیاطی شکست خورد. اما بافتن فرق داشت. نتیجه خیلی با چیزی که تو ویترین ها می دیدم فرقی نداشت. غیر از اون حرکت دست و بازی با نخ کاموا برام هیجان انگیز بود اما گیر ماجرا این بود که مامانم وقتی برای بافتن نداشت و من به دستهای خاله م خیره می شدم و حسرت می خوردم که نمی تونم مثل اون ببافم.

حرفه و فن اما کمی از دردم رو دوا کرد. بافت ساده رو یاد گرفتم و در طول این 15 سال شاید دو سه تا شال گردن بافتم. اما هیچ وقت از اون بافت ساده و چندتا پشت چندتا رو جلوتر نرفتم. مامان بهم می گفت که دستت باید همیشه به یک اندازه نخ رو بکشه که تهش دودست نشه. نخ رو باید به اندازه خاصی دور انگشت اشاره می پیچیدم. گاهی چند ردیف می بافتم و چند دقیقه بعد می دیدم که یه جایی اشتباه کردم و مجبور می شدم بشکافمش و این شادی جلو رفتن بافت رو به حسرت این همه عقب افتادم و الان می تونست تموم شده باشه تبدیل می کرد.

بعد از اون گاهی هوس می کردم  ببافم و بعد خیلی زود یادم می رفت. چند وقت پیش وقتی داشتم وسایلی رو که برای سمی آوردیم تو اووو نشونش می دادم، فهمیدم اون چیز درازی که تو کاغذ پیچیده شده میل بافتنیه. سمی گفت فکر کرده شاید بخواد اینجا شال گردن و کلاه ببافه. این حرفش رفت نشست اون ته دلم. گفتم میل رو برات پست نمی کنم، باشه مال من.

اون روز که داشتی تعریف می کردی که هوا سرد بود و تو شال گردن نبسته بودی، اون چیزی که رفته بود ته دلم اومد بالا توی مغزم. برات شال گردن ببافم. اولش یه کم دل دل کردم که تو این روزهای قبل از پروژه و دردسرهاش چه وقت بافتنه. اما تصویراین که شب ها بیام بشینم گوشه تخت بعد یه چیزی بذارم و گوش بدم و ببافم برام کیف داشت.

اول باید می گشتم دنبال مغازه ای که کاموا بفروشه. سرچ کردم اما چیز زیادی دستگیرم نشد. یه جای کار می لنگید. اینا خیلی می بافن، پس از کجا کاموا می خرن. یه کم سرچ کردم که اینترنتی بخرم اما بعد فکر کردم شاید دیر بهم برسه و قبل از اینکه بیای اینجا تموم نشه. غیر ازاین مطمئن نبودم چه رنگی می خوام بگیرم و نخش چقدر باید نرم باشه.

یه آدرسی نزدیک دانشگاه پیدا کردم. رفتم . اما اون پلاکی که گفته بودن لباس فروشی بود. روز بعدش با ترام رفته بودم کفشم رو بدم تعمیر،  کنار پنجره نشسته بودم ، ترام تو یه ایستگاهی وایستاد و من دیدم اون ور خیابون یه مغازه ست که جلوش دوتا کارتونه. یه کم دقت کردم دیدم توشون کامواست. پریدم و پیاده شدم. مغازه کاموا فروشی بود. دنبال رنگی شبیه رنگ شلوار قهوه ایت بودم. اونجا چیز مناسبی نبود. البته رنگش رو پیدا کردم اما نخش نازک بود. فکر کردم شاید گرمت نکنه.

عصر همون روز فکر کردم دیگه داره دیر می شه و باید سریعتر کاموا رو بخرم. فکر کردم برگردم همون مغازه ای که ظهرش دیده بودم. بعد یهو نگاه کردم به موبایلم و انگار تازه دیدم که عکس صفحه موبایلم، عکسیه که هفته پیش وقتی رفتم دکمه بخرم تو یه مغازه ای گرفتم. یه عکس از چندتا قفسه پر از کاموا. خلاصه این طوری شد که کاموا پیدا کردم و شروع کردم به بافتن.

یه سری مدل تو اینترنت پیدا کرده بودم که خوب بودن اما آخرش یه چیزی تو یوتیوب دیدم که خوشم آمد.اولش دستم کند بود اما از اینکه داشتم مدل دار می بافتم خیلی احساس خفن بودم می کردم. یه بار می پیچی، یه دونه برمی داری، یه دونه می بافی.

می دونی، بافتن خیلی آدم رو آروم می کنه. می شینی و با دست هات کار می کنی. اما نه اینکه فکر کنی مغزت استراحت می کنه. نه، تو هر رج یکی از خاطراتت میاد جلو چشمت و تو همون رج بافته می شه و می مونه. عین اینکه داری زندگیت رو توی هر دونه گره می زنی . البته الان تموم نشده ها. اما بعدن که دیدیش اگه بهش دقت کنی می بینی که بافتش یک دست نیست. اولش بخاطر زود بالا رفتن شل بافته شده. چند ردیف بعدش مال وقتیه که با مامانم حرف زدم. طفلی کمر درد گرفته بود و شب قبلش نخوابیده بود. اون تیکه بافتش سفت شده. یه جاهاییش منظم تره که مال مشهده. اون وسط دو تا سوراخ هم افتاده، مال دو شب پیش که اعظم اینجا بود و داشتیم شراب می خوردیم. یه کم مست شده بودم.

خلاصه اینکه الان خیلی بافتم. نزدیک هفتاد هشتاد سانت. این دو روز که مهمون داشتم زیاد بافتم. وقت و بی وقت می نشستم گوشه تخت و می بافتم. مخصوصن وقتایی که منتظر بودم که مثلن اعظم حاضر شه، یا از دستشویی بیاد بیرون، یا چایی دم بکشه و یا فیلم دانلود شه. شاید اینام تو ردیف هاش معلوم باشه. اما فکر کنم اگه بگیری تو نور، تو همه دونه هاش معلوم شه که دلم برات خیلی تنگ شده.