Archive for سپتامبر 2012

روزهای بعد, آدمای دیگه، همه خسته بودن. همه غصه داشتن

بغلش که کردم با هم زدیم زیر گریه. نمی دونم  دلم از گریه های یواشکی خودش  از شب قبل فشرده شده بود یا تصویر نفس نفس زدنش تا من قرص زیر زبونیش رو پیدا کنم. می دویدم و داد می زدم بچه ها بیایید حال مامان بده. هزار تا لعنت به خودم فرستادم که با این همه ادعای نگرانی واسش نمی دونستم قرص زیر زبونی کدومه. هول شده بودم. می زدم به پشت مامان و می گفتم سرفه کن. خاک بر سرم. اگه خواهر و برادرم خونه نبودن چی؟

خواهرم قرص رو پیدا کرد. یه ورق سفید که تقریبن نصف شده بود. یعنی مادرم تا بحال چندبار این طوری شده و یکی بهش قرص رو رسونده. یعنی از چند روز دیگه که من اینجام و خواهرم خونه خودش و برادرم دانشگاه…

توی راه بق کرده بودم. دلم نمی خواست حرف بزنم. انگار که خداحافظی آخرم بوده..

 

Advertisements