Archive for اوت 2012

روزها می گذرند و میرند بدون اینکه چیزی رو جایی تکون بدهند.

رفتم مرکز شهر. گفتم همه همیشه می گن مغازه های ترک ها همیشه تو تعطیلی نجاتشون داده. حتمن اینجام بازند. پنیر سفید می خواستم. یک کیلو آووکادو با خودم کول کردم آوردم که صبحونه با پنیر سفید بخورم. آووکادو ها دارن تمام می شن بدون اینکه به مراد رسیده باشم.
بسته بودن و چیزی جز سردرد عایدم نشد. برگشتم سمت مترو. قطار که اومد با من سوار قطار شد. قبلش اصلن ندیده بودمش. اونم داشت می اومد سمت صندلی خالی که من رفتم سراغش. روبروش دو تا صندلی خالی بود و گفتم حالا چه  فرقی داره می شینه اونجا.

نشست روبروم. کفش قهوه ای و شلوار طوسی بد رنگی پاش بود. یه پیرهن معمولی و یه کلاه لبه دار آبی که روی سرش سوار نبود. صورتش آفتاب سوخته و دستاش چروکیده بود. می تونستی حدس بزنی کشاورز باشه یا کارگر. نشسته بود لبه صندلی و خم شده بود به جلو و همش از سر تا ته قطار رو نگاه می کرد. گاهی تکیه می داد و با خودش حرف می زد. دستش رو هم تکون می داد. عین اینکه بخواد بگه دیدی چه حیف شد.

زل زده بودم بهش و برام مهم نبود که چندباری که چشم تو چشم شدیم نگاهم رو بدزدم. به دستاش نگاه کردم. یه کاتالوگ شرکت قطارهای آلمان دستش بود. حدس زدم پروژه امروزش این بوده که شال و کلاه کنه و بیاد ایستگاه و اون کاتالوگ رو بگیره و بره.

بابام بود.

Advertisements