Archive for ژوئیه 2012

چند روز، چند ماه

چند قدم جلوتر از من زن با موهای بلند سفید راه می ره. خیلی صاف و خیلی آرام. موهایش خاکستری ترسناکی اند و من نفسم را حبس می کنم و سریع ازش جلو می زنم. وسوسه می شم که برگردم تا چهره ش رو ببینم اما می ترسم و سریع تر قدم بر می دارم که دنبالم نیاد. فکر می کنم موهای بلند چه راحت می تونه آدم رو ترسناک کنه.

آفتاب بعدازظهر خونه رو روشن و گرم کرده. پرده زرد رو می کشم تا رنگش اتاق رو پر کنه. دلم می خواد با یکی صحبت کنم. با یه دختر. خسته شدم از اینکه همه جا اطرافم پر از پسره.

دیروز ذرت خریدم. حراج بود. دستم رفت و برش داشت. اگه او الان اینجا بود چقدر خوشحال می شد. دو سال پیش یک روز با ده کیلو ذرت اومد خونه. خندیدیم که چقدر حرص ذرت داره. خودش پخت و دونشون کرد. مثل همیشه با وسایل کارش نشست جلوی کامپیوتر. چندخط می خوند و یا یه چیزی نگاه می کرد. ذرت ها رو عمودی نگه می داشت و با چاقو دونه ها رو می کند. هرچند وقت یک بار هم یه خورده می گذاشت دهنش.
بغض کردم و دوتا ذرت رو گذاشتم تو یخچال . هنوز نمی دونم چطور باید درستشون کنم

 

Advertisements

پس تو چی؟

سی و دو ساعت.

خیلی روی ناله کردن ندارم. بالاخره وضع من از خیلی ها بهتره. خیلی ها که توی ایرانن. مثل مهسا. اما از دیروز عقربه های ساعت برام تندتر از همیشه چرخید و او رفت. دلم از ندیدنش سنگ شده بود. خیلی واقعی  یک جای دلم سفت شده بود. توی بغلش چرخیدم و تنم رو به تنش چسبوندم.

ترم قبل که همه درس ها رو پاس کردم فکر کردم پس از پسش بر میام. این ترم سخت تر از ترم قبله. باید پروژه هایی انجام بدم که اگه قبلن هر کدوم رو می دیدم می گفتم به تنهایی در حد پایان نامه ست. دائم باید با خودم صحبت کنم که برای چی اینجام و چی کار دارم می کنم. همش لازمه که به خودم یادآوری کنم که من اولین آدمی نیستم که تو این شرایطه.

چهارشنبه ها می رم کلاس استپ. یک ساعت و نیم بی وقفه ورزش می کنیم و من دائم با خودم کلنجار می رم که بسه دیگه. برم خونه. حالا ول کنم مگه چی میشه یا دفعه بعد اگه نیام اتفاق بدی نمی افته. نیم ساعتی هم باید وزنه بزنیم. اون هم در حال بپر بپر کردن. وزنه ها بطری های کوچک آب معدنی اند که با شن پر شدند. گاهی موقع بلند کردن وزنه ها حس می کنم صورتم از فشار درهم میره و جمع میشه. ولی تا بحال تا آخرش موندم. تمرین ادامه دادن می کنم.