Archive for ژوئن 2012

بازم ازش می نویسم.

خب مگه چندسالمون بود؟ با مانتوی های ساده و تیره دور حیاط ایستاده بودیم. از هم خجالت می کشیدیم و سعی می کردیم به هم نزدیک نشیم. 40 تا دختر یازده دوازده ساله که حداکثر پنج شش نفر همدیگه رو از قبل می شناختند. مدرسه که چه عرض کنم یه خونه سه خوابه بود که دو سه سالی مهدکودک و حالا شده بود مدرسه راهنمایی. یه تاب و سرسره هنوز کنار یکی از دیوارهاش بود.

کلاس الف و ب همون روز درست شد و ما الفی ها همیشه ب ای ها رو رقیب خودمون می دونستیم. ما گروه سرود درست کردیم اونا گروه نمایش. حالا که بیشتر فکر می کنم ما بیشتر سوار تاب می شدیم اونا سرسره بازی می کردن. زنگای تفریح پنج شش تامون می نشستیم روی نیمکت فلزی تاب و چندتا هم ازمون آویزون می شدن و شروع می کردیم به تاب خوردن و آواز خوندن. آواز خوندن رو محبوبه بهمون یاد داد. یه شعری رو به هممون یاد داد و ما تمام مدت می خوندیمش. آهنگش یه طوری تموم میشد که دوباره مجبور بودی از اول شروعش کنی. ده بار بیست بار سی بار.

شاید یکی از همون موقع ها بود که مدیرمون ده تامون رو جدا کرد و گروه سرود مدرسه رو ساخت. رفتیم تو یه سالن بزرگ و همون سرود رو به جای اینکه روی تاب بخونیم ایستادیم یه گوشه و خوندیم. فقط همین. حتی برخلاف بقیه مدرسه ها موزیک ارگ و مانتوی یه شکل و نوار کج روی مانتو و این چیزا هم در کار نبود. اما خودمون به خورد سرود رفته بودیم. اول شدیم. مدیرمون هم رفت مغازه لوازم خانگی سر همون کوچه مدرسه، ده دوازده تا ساعت رومیزی زشت خرید و بهمون جایزه داد . مال من رنگش کرم بود.

حالا این نوشتم که بگم سروده هنوز یادمه. با آهنگ همون روزا. بعد از هیجده سال هنوز وقتی می خونمش آهنگ آخرش طوریه که مجبورم دوباره شروعش کنم.

Advertisements

شاید می دونستی

یادم نمیاد چند ساله بودم. با برادرهام بازی می کردیم. وسط بازی من بلوزم را زدم بالا و مادرم فریاد کشید که «بنداز زشته». اون شب نیم ساعت جلوی آینه ایستاده بودم تا بفهمم چی زشته و جز دو برآمدگی که تازگی ها پیداشون شده بود چیزی ندیدم.

یک سال بعد اگه نگم تنها کس ، از اولین کسانی بودم که در کلاس سی نفری مون چیزی به اسم سینه داشتم. هنوز ابتدایی بودم. خیلی زود بود. اما پدر ژن و ارث بسوزه که هر چی الان دوست ندارم به اون وصله. بله تمام عمه های من زود بالغ می شدند و سینه های بزرگ داشتند و به قول معروف من به اونا رفته بودم. و وقتی سال اول راهنمایی دوستام سوراخی پیدا می کردند تا برآمدگی های تازه را به هم نشون بدند من آلردی سوتین داشتم.

قصه سوتین بستن هم خودش یه روضه دیگر. حاضر نبودم سوتین ببندم و اون موقع ها سوتین خرس دار و پروانه دار نبود. سوتین یک شکل داشت که هم مادرم اون رو می بست هم من باید می بستم. دوست نداشتم یک هو اونقدر بزرگ بشم. حالا البته موضوع حرفم این نیست.

سالها گذشت و من مثل خیلی دخترهای دیگه قوز کردم. سینه هام بزرگتر و افتاده تر شد. بزرگتر از سینه های هم سن و سال هام. از 17 سالگی، از همون اولین باری که در مورد سرطان سینه خوندم تا پارسال تابستون توهم سرطان داشتن با من بود. یادم می اومد که تو همون بچه گی مادرم من رو بخاطر یه برآمدگی زیر بغلم برده بود پیش دکتر زنان. اون هم یه سری تجویز کرده بود که شامپوی فلان و صابون بهمدان.

فکر کنم در ده سال گذشته پنج شش بار برای چک آپ رفتم و هر بار دکترا گفتن طبیعیه و من از خودم سوال کردم پس چرا اینقدر بزرگه؟ چرا افتاده س؟ چرا قشنگ نیست؟ (لطفن پی نوشت را بخوانید).

بله من تا یک ماه پیش فکر می کردم سینه هام قشنگ نیست. دوست داشم پنهانشون کنم و بس که واسه این کار قوز کردم حالا صاف نشستن برام سخته. حتی اگه تو سکس فشرده نمی شدن می گذاشتم به حساب زشتیشون. یا دو سه باری که موقع اپیلاسیون از بزرگیش بام حرف زدن مثل میخ رفته بود تو مغزم که دارن مسخره می کنن و این حرفا. متلک های میدون انقلاب و اینجا و اونجا هم که «اوووووووو. سینه هاشو» هم شد پیاز داغ ماجرا..

حالا اینجا تابستون شده و خانم ها لباس باز می پوشن. چیزی که حالا بهم روحیه می ده اینه که خیلی ها اینجا سینه های بزرگ و افتاده دارن و خیلی هم راضین. حتی بزرگ تر از سینه های من. واسه همین هر بار که  تو هوای گرم و آفتابی اسلو بیرون رفتیم، بازترین لباس هایی رو که داشتم پوشیدم و به همه لبخند زدم.

پی نوشت> پارسال من پیش دکتری رفتم که حرف جدیدی به من زد. گفت سینه هات فیبروکیستیک هستن. گفت که این بیماری نیست و هیچ رابطه ای هم با سرطان نداره. خیلی ها این طوری ان. و تنها کاری که می شه براش کرد یه سری پرهیز غذایی یه که تجربه نشون داده روی رشد اون تاثیر داره.

من از اون موقع همه سعی ام رو می کنم که کافئین نخورم. شکلات کاکائویی نخورم. آجیل یا بهتر بگم بادوم و گردو و پسته نخورم. کنجد نخورم. از پارسال در موردش خیلی خوندم. اسم بیماری روش نمی گذارن چون بیخودی زن ها رو می ترسونه. اسمش تغییره. تغییر بافت سینه. سینه حالت شل و افتاده داره و بزرگ تر از معمول. یه نشون دیگه اش هم اینه که اگه نوکش رو فشار بدی یه ترشح سبز رنگ ازش میاد. خیلی ها  هم این پرهیزها رو تجویز می کنن و می گن که تاثیر اینها به صورت علمی ثابت نشده و آماریه. این ها رو می گم تا اگه یه نفر دیگه تو شرایط من بود انقدر استرس نداشته باشه. شاید هم اگه ده سال پیش یکی از همون چندتا دکتر این پرهیز ها رو بهم گفته بود الان خوشحال تر بودم.