Archive for مه 2012

با اینکه دو روز غذا نخوردم بازهم آبجو و موخیتو دگرگونم نکرد. همش شد شاش و روانه چاه خلا. سه چهار تا سیگار روش هم انگار باد هوا. یه چیزی بیهوده ای توی من هست که با اون تصمیم می گیرم دو روز غذا نخورم و یا ساعت سه بعد از نیمه شب و با بی میلی سالادی رو که چند ساعت قبل درست کردم ببلعم.

پارسال این موقع گفتیم بچه ها را صدا بزنیم و دور هم جمع بشیم. میز به سرعت و تخمیت همیشگی چیده شد. علی فکر می کرد که مهمانی برای من مهمه و من نمی فهمیدم چرا اون لحظه باید بین اون آدم ها باشم.

یک سال قبل ترش گفتم باشه به بچه ها بگیم بیان. اون موقع حداقل می دونستم که بین اون جمع بودن برام دلچسبه.علی رفته بود و یک گلدون بزرگ محبوبه شب گرفته بود. با حسین آوردنش بالا. قرار بود گل بده و بوش توی خونه بپیچه. زودتر از گل دادنش ما از اونجا رفتیم و گلدون بزرگ و بوی محبوبه ش رو گذاشتیم برای همسایه ها. حدسم اینه که اون موقع که به علی گفتم گلدون همیشه یه هدیه خوبه ، تصمیم گرفته بود که برای تولدم یه همچین کادویی بخره. مثل وقتیکه جلوی یه کتاب فروشی یه چیزی شبیه این بهم گفت و  من تصمیم گرفتم برای تولدش کتاب مستطاب نجف رو بگیرم.  اون موقع هنوز ازدواج نکرده بودیم و حتی نمی دونستیم می خواهیم با هم ازدواج کنیم. البته بعدن بهم گفت که این کار رو عمدن انجام داده بوده و می خواسته بهم نخ بده که چی براش بگیرم.

اما من نمی خواستم بهش نخ بدم. وقتی گلدون رو آوردن بالا من نمی دونستم جلوی بقیه چه عکس العملی نشون بدم. یه گلدون خیلی بزرگ . ساکت بودم و بقیه خودشون تصمیم گرفتن سکوتم رو بگذارن به حساب شوکه شدن. چه بهتر.

می تونم بگم تا بحال هیچ چیزی به اندازه نون خامه ای هایی که پدرم  هرسال برای تولدم می گرفت خوشحالم نکرده. پدرم اهل شیرینی گرفتن نبود. یعنی شیرینی تو خونه ما کالای لوکس بود. گاهی مادرم برامون نون پنجره ای درست می کرد و ما می دونستیم شیرینی توی ویترین مال پول دارهاست.

سال قبل از اون علی برام پنج تا دی وی دی مت و پت گرفت که بعدن رسید به سام گلمریم.سال قبلش هم  هیچی. واقعن برام مهم نبود. الان هم نیست. فقط سخته  که تصویری رو که آدمای دور و برت ازت ساختن رو بشکنی و بگی روز تولدت برات واقعن بی معنی یه. و چقدر دوست داری هیچ کاری نکنی و بگذاری این روز بی صدا بره پی کارش.

قصه داره تکرار می شه و من قراره فردا (امروز) برم تو مهمونی که همکلاسیام واسم گرفتن لبخند بزنم و تلاشم برای پیچوندن به ناراحتی از چیزی تعبیر میشه.

چه اهمیت داره؟ چه فرقی می کنه که تو الان بگی این که یادته و فلان واسه اینه که واست مهمه . یا اگه واقعن دلت می خواست فلان می کردی و بهمان. اصلن شاید همین باشه که تو می گی. اصلن منم از این که آدم ها به این بهانه یادی از من کنن خوشحال می شم. اما فردا هم می گذره و من هنوز همونم که قبلن بودم.

ولش کن. من می رم بخوابم. فقط الان دلم می خواست علی اینجا بود و من به بهانه تخت کوچیک نصف تنم رو می نداختم روش و اون دستش رو حلقه می کرد دورم.

Advertisements

جایتان خالی

از صبح دارد می بارد . گوش تا گوش آسمان را ابرهای پررنگ پر کرده اند. یاد آسمان همین روزهای شهرم افتاده م.  رعد و برق که به زمین می خورد و باران وحشی توی یک چشم به هم زدن صدای ناودان ها را در میاورد، پدرم میاید توی حیاط. به ابرها نگاه می کند و انگار که آن ها صداش رو می شنوند، داد می زند: » برید ابرها. برید به سمت کویر. برید پیش مادرتون». و من همیشه از این حرفش خوشم میاید وانگار هربار منتظر همین لحظه ام . پدرم  به این  ابرها می گوید ابرهای سی و ششم. یعنی سی و شش  روز که از عید گذشت سر و کله شان پیدا می شود و دو سه هفته ای می مانند

من از دیروز به بستر بیماری افتاده ام. واقعن بستر بیماری  چون هر دو ساعت می خوابم که بتوانم یک ساعت به کارهایم برسم. دیروز صبح که بیدار شدم تمام بدنم درد می کرد و اگر تب نداشتم می گذاشتمش به حساب هنگ اور بعد از دو لیتر آبجوی فستیوال بهار شب قبل. علایم بیماری شبیه همان چیزی بود که ایزی هفته قبل گرفته بود و من یادم رفته بود که بیماری هنوز می تواند از راه  لیوان مشترک (حالا گیریم لیوان آبجو) منتقل شود.

شب قبل خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم برویم فستیوال بهار. من دو تا آبجو خریده بودم برای یک مهمانی و توی راه برگشت به خانه بهم خبر دادند که می رویم یک جای دیگر. به خانه که رسیدم آنقدر گرسنه بودم که پریدم سمت یخچال و یک دانه تخم مرغمم و نیمروی لذیذی ساختم. یک لیوان چایی هم درست کردم و گذاشتم کنار بشقابم ولی فکر کردم من که شب می خواهم آبجو بخورم چرا از حالا شروع نکنم. چایی کنار بشقاب یخ کرد و آبجو من را گرم.

غذایم که تمام شد بقیه آبجو را بزور بالا دادم و زدم بیرون . یک محوطه بازی را پر کرده بودند از وسایل بازی و چادرهای آبجو خوری. می گفتند یک مرتبه خیلی پایین تری از اکتبرفست. به زور توی یکی از چادر ها جا پیدا کردیم. یک گروه موسیقی آن ته می نواخت و مردم رفته بودند بالای صندلی ها و قر می دادند.

بیشتر مردم لباس محلی بایرنی پویشیده بودند. مرد ها شلوارک و دو بنده و خانم ها یک پیراهنی که مهمترین ویژگیش این است که سینه های سفید و پف کرده شان را نشان می دهد. همه می نوشیدند و آواز می خواندند و می رقصیدند. گارسون ها همه لباس محلی داشتند. خانم های سن دار هفت هشت لیوان یک لیتری پر آبجو را طوری دست گرفته بودند و راه می رفتند که انگار هفت هشت استکان چایی را دست گرفته اند.

آن طرف تر یک جای آشپزخانه طور درست کرده بودند و سوسیس و یک جور کتف کبابی و سیب زمینی درست می کردند.  کنار آشپزخانه مخزن آبجو بود. بشکه های روی هم چیده شده آبجو یکی یکی پایین می آمدند و به سرعت باور نکردنی خالی می شدند.

از در و دیوار شادی می ریخت . کسی نمی توانست در برابرش مقاومت کند. لیوان های یک لیتری آبجو خیلی زود جلویمان ردیف شدند. همانجا پولشان را دادیم و لیوان را بردیم بالا.