Archive for مارس 2012

برای چهل سالگی ام.

اولش سنم توی ذوقم زد. هیچ وقت من بزرگترین نبودم و به قول دوستان یک روزی فقط آرش سی سالش بود. فکر می کردم نمی توانم. بی تعارف. اما قبول کردن این درد داشت. حالا نه اینکه فکر کنی من توی لیسانس خیلی خفن بودم اما درسی را نیفتاده بودم.

بعد از امتحان اول «ایزی» داد می زد درباره امتحان و سوال ها با من حرف نزنید.  من از خدام بود. رفتیم رستوران تا سوشی بخوریم. یعنی قرارمان از اول این بود. برای 9 هفته امتحان داشتیم. هر هفته یک یا دو امتحان. امتحان های دست کم ده صفحه ای در چهل و پنج دقیقه. می دانستیم که دوام نمی آوریم و قرار گذاشتیم بعد از هر امتحان برویم بگردیم.

بار اول بود سوشی می خوردم. بوفه گرفته بودیم و تا توانستیم خوردیم. بعد هرکسی روانه خانه خودش شد. نمی دانم از فشار سوشی ها بود یا استرس صبحش که من یاد امتحان افتادم. هرچی سبک سنگین کردم دیدم واقعن گند زده ام. بدترین امتحان عمرم را داده بودم. فکر کردم که آیا این بدترین بوده یا قبلن هم این حرف  زده ام و یادم رفته. چیزی یادم نیامد و شک نداشتم که پاس نمی شوم اما ته دلم خالی نبود. بعدن فهمیدم که میانگین نمره دو تا امتحان آن روزمان  می شود نمره نهایی.

روزها پشت سر هم می آمدند و من هر روز  ساعت 6.20 دقیقه از خواب بلند می شدم. فلاسک کوچکم را پر از چای می کردم و با دوتا ساندویچ و یکی دو تا میوه می زدم بیرون. کتابخانه 8 باز می شد و من حدود 7.50 دم در کشویی آن ایستاده بودم. روزم توی کتابخانه می گذشت. ساعت 12 بچه ها کتابخانه را بالا پایین می کردند تا همدیگر را پیدا کنند و برویم ناهارخوری دانشگاه. هرروز سر ناهار حرف زدیم و دلداری دادیم و دلداری شنیدیم. بچه ها می گفتند که همه از دانشگاه های خوبی آمده اند و یا کلی کار خفن کرده اند و متسفانه اینجا باید فقط به پاس کردن فکر کنند. من جزو هیچ کدام از دو گروه نبودم .

خوراکی هایم که تمام می شد ناامیدی به سراغم می آمد. «این طور که اینها درس می خوانند و این قدر که این ها درس می خوانند من ول معطلم.»

حدود ساعت 9 می رسیدم خانه. کوله ام را همان جلوی در می گذاشتم و می رفتم سراغ لب تاپ و اوو و علی. بعد از یک ساعت ته مانده جانم یا به دوش گرفتن می گذشت یا به درست کردن ساندویچ برای روز بعد.

روزها همین طور تکرار می شدند و من خودم را برای انتخابی که کرده بودم سرزنش می کردم. سی سالگی من می توانست بهتر سپری شود. لااقل دور از آن همه استرس و تپش قلب و اعصاب خرد.

امتحان ها یکی یکی آمدند و واقعن اولین امتحان بدترین امتحانی نبود که داده بودم.

صبح روز آخرین امتحان، هیجان زده بودم. قراربود فردایش بیایم پیش علی. در فیس بوک می چرخیدم. یکی آهنگی از مارتیک شر کرده بود. «بهار بازم بیا….». گریه ام گرفت. زار زار گریه می کردم. باور نمی شد که امتحان ها تمام می شدند. مسخره بود اما اهمیتی نداشت.

دیروز آخرین نمره را هم اعلام کردند. شماره ام را که دیدم فریاد زدم و پریدم تا علی را ببوسم.

شاید برایت خنده دار باشد. بگویی حالا انگار شاهکار کرده و خیلی دانشگاه ها هستند که سخت ترند و چه و چه. خب باشند. من موفق شدم.

ادامه دارد…

مدرسه ام دو تا ساختمان با خانه مان فاصله داشت. یک مدرسه با دیوارهای کاه گلی و یک کاج خیلی بلند وسط حیاط سنگفرشش. مدرسه حکمت یک مدرسه خیلی معمولی بود با معلم ها و دانش آموزهای معمولی تر. توی این مدرسه هیچ وقت شاگرد اول یا حتی زرنگ نبودم. من هم به اندازه در و دیوار و تخته و همه چیز آن مدرسه معمولی بودم.

سال پنجم معلممان گفت که بچه هایی که سال قبل معدلشان بالای نوزده شده باید امتحان ورودی تیزهوشان بدهند. آن سال قراربود مدرسه تیزهوشان در شهر ما تاسیس شود. من آنقدر تعطیل بودم که صرف رفتن به مقطع راهنمایی برایم هیجان کافی داشت. مدرسه ای که کمی دورتر باشد و من بتوانم در مسیر رفت و آمدم دو سه تا مغازه ببینم برایم کافی بود. امتحان دادیم و من هنوز یادم نمی آید جز ده بیست سی چل کاری انجام داده ام یا نه. چند ماه بعد صدایم کردند. من تنها کسی بودم که از مدرسه حکمت قبول شده بودم.

اوضاع خانه فرقی نداشت. کسی نمی دانست مدرسه تیزهوشان چیست یا چه خواهد بود. واکنش مادرم هم مثل واکنش خودم بی تفاوتی بود. فقط پدرم موقع آمدن به خانه شیرینی گرفته بود. نون خامه ای شیرینی تولد های من. آن هم بعدن فهمیدم که به خاطر این بوده همکارهایش به او تبریک گفته بودند و به به و چه چه کرده بودند.

این ماجرا را تکرار کن برای دبیرستان و دانشگاه و و فلان و فلان تا اینجا که الان نشسته ام. دانشگاهی که می روم یکی از بهترین دانشگاه های اینجاست اما ماجرای ورود من به آن مثل ماجرای ورود به من به فرزانگان شهرم است.

هم کلاس هایم آمده اند که برای خودشان آدمی شوند و من هنوز باید با خودم حرف بزنم که اینجا بودنم اتفاق خوبی ست و سختی دوری و تنهایی اش می ارزد به نمی دانم چه.

نمی دانم چرا این روزها این قدر دلم می خواهد کسی دلداریم بدهد. اگر پریشان نبودم می گفتم به خاطر امتحان ها و این همه درس خواندن است. نمی دانم چی باعث می شود که اینقدر بخواهم بروم زیر دوش آب. روزی دو بار.  نمی دانم چرا این قصه یادم آمد. شاید به خاطر گلوله برفی ای که پسرکی بازیگوش به پنجره زد و باعث شد من بترسم.

 

*. این پست را در روزهای بدحالی ام نوشته بودم. اول پابلیش کردم بعد که خواندم احساس کردم غر است و درفتش کردم.  حالا دوباره می گذارمش اینجا که حال بدم یادم نرود

مبل به کنار.

شمال بودیم. رفته بودیم  عزیزی را ببینیم که حرف حرف آورده بوده و ما سر از خانه قدیمی مادربزرگ علی درآورده بودیم. خانه ای بزرگ با حیاطی پر از درخت و گل. معلوم بود روزگاری شکوه این خانه مهمان هایش را به وجد آورده . حیف که خود ساختمان تقریبن خراب شده بود و قسمتی از سقفش ریخته بود. علی بغض کرده بود و خواهرش برایم از روزهایی تعریف می کرد که با بچه ها توی  اتاق ها می دویدند و کجا می نشستند و کجا غذا می خوردند و کجا می خوابیدند.

خانه مادربزرگ پدری ام را دوست داشتم. در قدیمی چوبی با کلون و در جدید آهنی با زنگ برای مهمان های غریبه. ما همیشه از در چوبی می آمدیم که کوتاه بود و قد بلند ها خم می شدند تا ازش بگذرند. طبقه همکف چند تا اتاق داشت. البته نه آن اتاقی که الان به ذهن تو آمد. یک طویله برای گوسفندها و قاطر پدربزرگ. یک انبار برای نگهداشتن محصول کشاورزی  و یک پستو که چنگک های آویزان از سقفش آن روزها کابوس من بود و بعدها فهمیدم برای نگهداشتن گوشت بوده. یک اتاق با یک تنور یا بهتر بگویم یک گودال در کف آن برای پختن نان.

طبقه بالا ایوان بزرگی داشت که یک گوشه آن فرش می انداختیم و می نشستیم یا غذا می خوردیم. یک آشپزخانه کوچک کنار ایوان بود. دو تا اتاق نشیمن که به سقفشان که نگاه می کردی گنبدی بود و یک سیم بلند  که از مدفوع مگس ها سیاه شده بود با لامپ بزرگی از وسطش آویزان بود. اتاق ها با یک در کوچک به هم وصل می شدند و دورتادورشان پر از تاقچه های کوچک و بزرگ بود و زیر تاقچه ها گودی کوچکی بود که مثلن رختخواب ها را تویش می گذاشتیم و پرده های کوچکی داشتند.  سماور و استکان ها روی یکی از تاقچه ها بود.

دیوار اتاق ها گچی بود و لکه های زرد رنگی گوشه و کنار آن ها توی چشم می زد. یکی از اتاق ها انباری دراز و تاریکی داشت که مادربزرگم آجیل و آلوچه خشک و همه چیزهای خوشمزه دیگری را که به ما می داد از آنجا می آورد. برای همین ورود بچه ها به آن انبار ممنوع بود و باید منتظر فرصتی می نشستی که کسی حواسش نبود تا بتوانی دزدکی به انباری مخوف و پر از خوراکی سرک بکشی.

از اتاق که بیرون می آمدی وارد حیاط خلوت کوچکی می شدی و بعد از آن اتاق دیگری که مادرم می گفت وقتی با پدرم عروسی کرده بود یک سالی را آنجا زندگی کردند و برادر بزرگم آن جا به دنیا آمده .گوشه ایوان پله های بزرگ و بلندی بود که می رفت به پشت بام جایی که من همیشه دنبال اثر سقف گنبدی اتاق ها می گشتم و چیزی پیدا نمی کردم.

من خانه ها را دوست دارم و بیشتر خاطراتم را توی کنج ها و روی تاقچه ها و دیوارهای خانه ها گذاشته ام و این یک شعر نیست.  خانه ها پای گذشته را به ذهن من باز می کنند و من وقتی به کمدی که در اتاق خانه مادربزرگم فکر می کنم مادربزرگم را می بینم که قند و چای و نبات و شکلات ها را گوشه قفسه ها می چیند . قندان را پر از قند می کند و قبل از ریختن چای استکان را توی نعلبکی می خواباند و رویش آب جوش می ریزد تا استکان گرم شود و چای بیشتر گرم بماند.

می بینم که مادرم یک گوشه نشسته و جلویش یک دستمال پهن کرده و توی یک سینی سبزی ها را دسته می کند و با یک دستش می گیرد و چاقو را مماس به دستش روی سبزی ها می کشد و من هر لحظه نگرانم که این بار دیگر دست خودش را می برد اما نتیجه تکه های خیلی منظم و یک دست  سبزی ست. می بینم پدر بزرگ و پدرم  به بالش ها تکیه داده اند و قند را توی چایشان می زنند و گوشه لبشان می گذارند و نعلبکی ها را بالا می برند.

هر خانه ای برای من همین است و برای همین من فکر می کنم باید از خانه ها عکس بگیرم و برای خودم یک آلبوم بسازم که فقط عکس آن ها را تویش بگذارم. آن وقت  هرچند وقت یک بار بنشینم و نگاهشان کنم تا مثلن امروزی را به یاد بیاورم که  یک روز بهاری توی بالکن  صبحانه خوردیم  و بلافاصله بعدش با اینکه هر دو گلویمان درد می کرد تصمیم گرفتیم قرمه سبزی بخوریم و بوی آن خانه مان را پر کرده بود.

به نظرت بهتر از نگاه کردن به یک عکس تک نفره یا دسته جمعی نیست؟

چه شود گر تو به من یار شوی*

روز امتحان آخر، باورم نمی شد که بالاخره داره تمام می شود. توی آسمان بودم و همانجا امتحانم را دادم. بعد از امتحان پانزده ساعت وقت داشتم وسایل را دردو دسته مسافرت و اسباب کشی جمع کنم.، یک مقداری خرید کنم ، اتاقم را کاملن تمیز کنم تا تحویلش بدهم و اسبابم را به خانه دوستم منتقل کنم تا وقتی برگشتم ببرمشان خانه جدید.اولش خودم هم می ترسیدم که نتوانم کارهام را تمام کنم.  ردبول خوردم تا انرژی داشته باشم که فایده نداشت و چند ساعت بعد خسته شدم و خوابیدم.  خیال فردا شبش بعد از چند ساعت سرپایم کرد و من همه این ها را کردم و حتی با دوستی برای درست کردن و خوردن جوجه کباب به یه پارک رفتم.

همه چیز خیلی خوب پیش می رفت و من می ترسیدم که چرا این طوریست و نکند این وسط اتفاق بدی در کمین من نشسته. هیچ.

امروز صبحانه درست کرده ام برای دو نفرمان. علی که رفت برای خودم توی خانه چرخیدم. کمی خانه را مرتب کردم.  یک لیوان چای دست گرفتم  و لم دادم روی مبل (سلام گیتی، پادشاه لم). کمی  توی اینترنت چرخ زدم  و چند صفحه ای کتاب خواندم. چند ساعت هم باید بروم بیرون. بعد  می خواهم ناهار درست کنم که وقتی علی برگشت بنشینیم دور میز. آرام آرام غذایمان را بخوریم و او برایم حرف بزند و و من باور کنم که زندگی دوباره جاری شده.

*  یه خانم خواننده تاجیکی دیروز در برنامه نوروزی بی بی سی آهنگی خواند با شعری توی این مایه ها که خیلی دوست داشتمش