تو که می روی.

دوباره اسباب کشی دارم. البته یک ماه و نیم دیگر.  نمی دانم این چندمین اسباب کشی زندگیم است. آیا چترهایی را که برای دو سه ماه خانه دوستان پهن کرده ام جزو اسباب کشی حساب می شوند؟

البته الان حرفم چیز دیگریست.  فضای این روزها همیشه برایم یکسان بوده. دور ریختن و تمام کردن. خرت و پرت هایی که قرار است یک روزی به درد بخورند روانه سطل آشغال می شوند و غذاهای توی فریزر روانه شکم.  دفعه قبل هم با علی اسباب و شکم های قلمبه شده مان را، با هم به خانه جدید کشیدیم. این بار تنهایم اما ماجرا همان است. انگار مثلن اگر قوطی ویتامین ث خالی شود و من آن را دور بیندازم وسایل خیلی سبک تر می شود. می دانم این طور نیست اما من کلن دوست دارم وسایل مصرفی ام را تمام کنم.  مثلن یکی از آرزوهایم از هفت سالگی ام این بوده که مدادم آنقدر کوچک شود که دیگر تمام شده به حساب بیاید و برود توی سطل آشغال. متاسفانه آن موقع ها مدادهایم قبل از این سرنوشت رویایی گم می شدند. پاک کن ها هم همین طورالبته اگر برادرم گازشان نمی زد یا مادرم پای صحبت های تلفنی اش با مدادم سوراخشان نمی کرد.  بارها لوله خودکار بیک ام را در میاوردم و توی نور نگاهش می کردم که چقدر ازش مانده (یک دردم هم این بود که چرا مثل خودکارهای بقیه جوهرش یکنواخت و تمیز کم نمی شود). البته الان هم این کار را می کنم.  خلاصه این شده که افتاده ام  به جان یخچال و فریزر.

قرارداد خانه جدید را بسته ام . یعنی این خودش ماجرایی بود .یک هفته بعد از اینکه اسمم را در لیست تمدید قراردادی های خوابگاه فعلی نوشتم صدایم کردند و گفتند سی سالت شده و طبق قانون آلمان ما نمی توانیم  قرارداد تورا تمدید کنیم. حدسش را زده بودم. یعنی امید همین شش ماه را هم نداشتم. . شانس آورده بودم که اینجا را پیدا کرده بودم. پیدا کردن خانه یا بهتر بگویم اتاق توی این شهر پر از دانشجو کار بسیار سختی بود و هست. هر جا هم که برای پرس و جو رفتم جز وحشتم نیفزود. یک روز خیلی اتفاقی رفتم به دفتر دانشجویان بین الملی دانشگاه. یک آقای خیلی چیتانی آنجا نشسته بود و دو ساعت سرم را با حرف هایش خورد. سر و ته حرفش این بود که برو دفتر خدمات اسکان و مشکلت را بگو. می گفت حتی گریه کن و از این حرف ها. با رفتارهایی که تا بحال از مردم اینجا دیده بودم انتظار چنین حرفی را نداشتم.

یادم نیست چندشنبه بود که رفتم دفتر اسکان فقط یادم هست که علی رفته بود جای جدید بی اینترنت. پریود بودم. درس ها و پروژه ها به هم ریخته بود.  خلاصه کافی بود به من بگویی پخ و من چنان اشک بریزم که انگار روضه کربلای زینب را برایم خوانده ای.  همه این ها بهانه است برای چی باور می کنی؟ خلاصه رفتم توی دفتر و هنوز مشکلم را نگفته اشک هایم جاری شد. خودم را ول کرده بودم. انگار که آنجا جای گریه کردن بود. مجوزش را داده بودند. حالم بد شد. متوجه شدم که دارم از همان چیز کثافتی استفاده می کنم که همیشه در برابرش موضع گرفته بودم. سلاح زنانه. چه مبتذل. چه زشت.

یک هفته بعد قرارداد خانه جدید را امضا کردم و حالا هر بار که روی دیوار های غذاخوری ، دانشگاه ، کتابخانه و حتی توالت آگهی های بچه هایی که را دنبال خانه اند می بینم دهانم تلخ می شود که من چطور خانه گرفتم.

Advertisements

2 responses to this post.

  1. تو احتمالن همونى نيستى كه وبلاگ «رونوشت پسر» رو مى نوشت؟

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: