Archive for ژانویه 2012

این وقت شب؟

من فکر می کنم آدم باید چندتا کلمه برای خودش جدا کند و کنار بگذارد. بعد آن کلمه ها را فقط  برای موقعیت های خاص و نشان دادن عمق ماجرا استفاده کند. مثلن من اول تصمیم داشتم کلمه فاک را بگذارم کنار و فقط وقتهایی موقعیتم از یک حد آزار دهنده و عصبی کننده ای گذشت ازش استفاده کنم. اما نشد. فاک را خیلی ها استفاده می کردند و فاک من بین فاک های بیشمار اطرافیانم گم می شد.

این نسخه برای فحش هم پیچیده می شود. یعنی باید بجوری یک یا حداکثر دو تا فحش را سوا کنی بگذاری برای وقت هایی که خیلی عصبانی هستی. باید حواست باشد کم خرجشان کنی و بیشتر وقت ها در صندوق نگهشان داری. بهتر است این فحش ها زشت ترین فحش در نظر تو باشد اما اگر زشتی اش کافی نبود فقط همین که کم ازشان استفاه کنی کافیست. من یک زمانی با دیوث و پفیوز امتحان کردم اما یک رفیقی یک دورانی آمد توی زندگی ام که زیاد می گفت و احساس کردم دیگر راضیم نمی کنند.

حالا این وسط یک کلمه ای هست که من امشب خیلی بهش فکر می کنم.  هرچند کلمه  رایجی است اما کلمه بهتری پیدا نکرده ام که فضا را به اندازه آن توصیف کند. الان برایت توضیح می دهم.

یک زمان و مکانی هست که تو به خیال خودت کار درست را انجام می دهی ولی بعد از مدتی سرت را که بالا می آوری می بینی که ریده ای. آنقدر ریده ای که دور و برت را گه گرفته. بعد انگار فقط ریدن تو نبوده. یونیورس هم همراه تو ریده است. آنقدر که سطح گه بالا آمده و تو دیگر غرق می شوی و جایی را نمی بینی و گم می شوی. البته گاهی هم می شود که تو نریده ای اما یونیورس به اندازه هردوتان و بلکه بیشتر به زندگی ات ریده است اما فرقی نمی کند نتیجه کار مهم است. خب فهمیدی چه کلمه ای گویاست. بله درسته. گه گیجه.

شرایط این روزهای من می تواند کلمه را بهتر معنی کند.  ده روز پیش همه چی دوباره بهم ریخت. یونیورس بیشتر از حد انتظار رید. دوستی روانه اوین شد. اوضاع اقتصادی ایران شتاب عجیبی برای گند زدن به زندگی ها گرفت. بعد همین طور از این طرف و آن طرف قصه و غصه بود که می شنیدی.همه با هم روضه می خواندند. هم کلاسی ایرانی بنده با گزارش روزانه قیمت ارز و از این بدتر خواهد شد گفتن هایش سهم بزرگی در گرم کردن داشت به اصطلاح دم می داد.  نمی دانستی به آخر کدام قصه فکر کنی.  نمی دانستی غصه کی را بخوری. روضه کدام را گوش کنی. به نظر می آمد درد دوری و این روزهای سخت امتحانات در این دانشگاه عجیب ملایم ترین درد است. شرایط علی هم همین طور. خب البته الان فکر می کنم چگالی مهم تر از حجم است . خلاصه این شد که من هر چه دویدم بعد از مدتی که سرم را بالا آوردم دیدم در خلاف جهت دویده ام.

امشب دیدم ماجرا ادامه دارد. یکی دوباره از پیوستن به رفیقش باز ماند. یکی از ایران ایمیلی فرستاده بود که مثلن بگوید خوشحال است و فلان و من در تمامش فقط غم دیدم. یک جای دیگر یکی از من ناراحت است و من نمی دانم چرا و نمی فهمم و نه می توانم کنارش بگذارم و نه بهش فکر کنم. حالا مانده ام که اصلن راه از کدام طرف است. دهانم را نمی توانم باز کنم. قدم بردارم لیز می خورم. چشمم جایی را نمی بینید. گه گیجه گرفته ام.

 

Advertisements

شاید یک اتفاق ساده

ساعت هفت که می شود کارم را هر چه باشد رها می کنم و راه می افتم سمت خانه وگرنه باید یک ساعتی توی اتوبوس و ایستگاه و ترام سر کنم. حدود یک ساعت بعدش نشسته ام روبروی کامپیوترم و می روم سراغ علی. دو سه روزی است که دوباره درد بی اینترنتی علی گرفتارمان کرده و تلفن کمی از آن را درمان می کند. مشکل تلفنی حرف زدن غیر از گران بودنش اینست که بی هوا زنگ می زنی و طرف مجبور می شود وسط خیابان دستکشش را در بیاورد و تلفنش را توی لایه های لباس های روی همی که پوشیده پیدا کند. یا اینکه وسط کار دیگری همه چی را ول کند و بیاید سراغ تلفنش.

امروز تصمیم گرفتم سر راه بروم توی فروشگاه نزدیک خانه و چیزی بخرم. نمی دانستم چی. صبح نگاهی به یخچال خالی کردم ولی نمی دانستم جای چی خالیست. میوه و نان و کاهو و شیر و پنیر داشتم. گفتم بروم یک چیز خوشمزه پیدا کنم. «یک چیز خوشمزه» چیزیست که سالهای زیادی از عمرم را در یخچال ها و فروشگاه ها دنبالش گشته ام اما بی فایده بوده.  بین قفسه ها را دو سه باری گز کردم. این معضل حل نشدنی ست. کرم دست برداشتم و زدم بیرون.

در مسیرم باید از پارکی بگذرم که بیشتر زمین چمن بزرگیست که چند تا وسیله بازی و دو دروازه فوتبال دارد و درختهای قدیمی و در هم اطرافش رادیوار کرده اند. خیلی وقت ها می زنم به چمن . هم زودتر می رسم هم از گوشه های تاریک دور می شوم.  یادم نیست از کی و چطور از تاریکی ترسیدم. ده سال پیش، سال کنکورم شب ها ساعت سه بیدار می شدم و درس می خواندم تا ساعت هفت که بروم مدرسه. اینکه چرا من به جای شب صبح خیلی خیلی زوددرس می خواندم بیشتر به عادت خانوادگیمان ربط داشت  . در خانه ما خواب سر شب از بزرگترین لذت ها و احتیاج هاست. همان چیزی که به مرغ ها نسبت می دهند.  خلاصه از اتاقم یک راست می رفتم به حیاط ،چراغ حیاط را هم روشن نمی کردم و صورتم را با آب خنک می شستم تا خواب از سرم بپرد. خیلی وقت ها هم توی همان حیاط بزرگ و پردرختمان راه می رفتم و حفظ می کردم.

یک زمانی در زندگی ام اتفاقی افتاده که من بعد از آن از تاریکی ترسیده ام. شاید دیدن فیلم شب و بیست و نهم که بعد از آن همیشه دنبال یک شبح در اطرافم یا توی آینه گشته ام. یا کتاب سیاحت شرق (یا غرب) که  می گفت آدم توی قبر دوباره زنده می شود. بعد فلانی و فلانی میایند سراغش و از این داستان ها. تصور اینکه در تاریکی زیر یک متر خاک زنده باشم شد کابوس زندگی من.  بعدها برای وارد شدن به هرجایی روشن بودنش اولین معیارم بود. سعی کردم درستش کنم. یک بار برای برادرزاده چهار ساله ام کتابی می خواندم به اسم «من از تاریکی نمی ترسم» . بچه را برده  بودند در یک اتاقی یک بار با  چراغ خاموش و بعد چراغ را روشن کرده بودند و گفته بودند ببین همان چیزهایی در تاریکی هست که در روشنایی هم هست.  برادرزاده ام گفت که فکر می کند هیچ آدم بزرگی از تاریکی نمی ترسد.در دلم گفتم: هه ساده ای.

روز اولی که فهمیدم باید در تاریکی صبح یا شب از وسط این پارک رد شوم استرس گرفتم. علی هم پرسید که می ترسی یا نه. گفتم عادت می کنم. علی که رفت فکر می کردم غیر از پارک چه کنم با شب هایی که اینجا تنهام. دو سه شب اول چراغ آشپزخانه را روشن گذاشتم. بعد آن را به چراغ بالای گاز تغییر دادم. دوباره نمی دانم چه شد که یک شب خیلی راحت از وسط پارک تاریک رد شدم و همه چراغ ها را خاموش کردم. شاید آدم بزرگ شدم.

قوز نکن.

کتابخانه ام. امتحان ها شروع نشده اما خوندن درسهایی که با آمدن علی فراموش شدند مجبورم کرد که از صبح روز تعطیل اینجا باشم. البته شلوغی کتابخانه می گه  که من تنها کسی نیستم که کتابهایم را قبل از تعطیلات آخر سال بستم و حالا باز کردم.

از دانشگاهمان عادت کردم که هر چهل و پنج دقیقه یک ربع استراحت کنم. چندباری این کار را می کنم و بعد چهل و پنج دقیقه ها را ناتمام رها می کنم و می زنم به صحرای اینترنت. بغل دستی ام هم همین طور.خم شده تا وسط میز و مسابقات زمستانی نگاه می کنه. من که درس می خونم او هم سرش را توی کتابش فرو می کنه.

علی دو برای دو هفته آمد. من سعی می کردم صبح ها کمی کار کنم  تا وقتی علی بیدار می شد و صبحانه/ ناهار می خوردیم. دوست داشتم بهش خوش بگذره اما همزمان دلم نمی خواست از خانه بیرون بریم. هرچند رستوران ها و بیر گاردن های این اطراف را آباد کردیم. خیلی مهربان و با محبت بودیم. من می ترسیدم که نکنه دیگه رابطه مان فانتزی شد و رفت که یک دعوای سخت آن وسط ها نجاتم داد.

دو سه روزی هم رفتیم پراگ. از بس که همه جا خونده بودم که پراگ خیلی خفن طور قشنگ و دیدنی ست انتظارم خیلی بالا رفته بود. قشنگ بود اما هیجان زده ام نکرد. بوداپست هیجان زده ام کرده بود. البته پل چالرز وقت هایی که مملو از آدم های خوشحالی بود که نمی تونستند از عکس گرفتن از منظره هایش بگذرند، شادی عجیبی به من میداد. مردم کلن خوشحال تر از بوداپست بودند و به نظرم ساختمان های بواپست خوشحال تر از ساختمان های پراگ.

.  موقع برگشتن علی، به من سخت گذشت.  عجیب نبود. دو هفته خوردیم و خوابیدیم و خندیدیم. دوباره باید به خودم روحیه می دادم و انگیزه هام را از این ور و آن ور جمع می کردم و می گذاشتم جلوی چشمم.

حالا بهترم. خیلی بهترم.