Archive for دسامبر 2011

حتمن باید با هم چرخ بشن؟

از چند روز پیش برنامه ریزی کرده ام که برای شام روزی که علی میاید چه کنم و چه نکنم. هنوز هم البته نمی دونم. اول فکر کردم حالت سورپرایز طور برگزار کنم که بعد بی خیال شدم. دلم می خواد شامی لپه درست کنم. همیشه دلم می خواسته به خوبی مادر و خاله و زن عموی علی و مامان خودم شامی لپه درست کنم و همیشه شکست خوردم.  دردش رو نمی فهمم. هیچ وقت منسجم نمی شه. هه فکر کنم که بشه به شامی گفت منسجم. شامی ها از انسجام لازم برخوردار نبوده و وا می رود.

بگذریم. امروز آخرین فرصت خرید بود. چون فردا و پس فردا تعطیلات کریسمسه. صبح که اینترنت قطع شد به خودم گفتم بهترین وقت خرید الانه. تا برگردم اینترنت هم وصل شده. فروشگاهی که من معمولن ازش خرید می کنم  جز فروشگاه های ارزون اینجا حساب می شه. دو تا شعبه ازش  اطراف خونه هست. یکی به فاصله یک ایستگاه ترام و اون یکی تو یه مرکز خرید بزرگ و به فاصله سه ایستگاه اتوبوس. بین این دو اونی که دورتر بود رو انتخاب کردم. به حساب اینکه اگه چیزی بود که پیداش نکردم برم توی فروشگاه بزرگ دیگه ای که اونجا هست.

 فروشگاه اول شلوغ تر از حد معمول بود. حدسم درست بود. مجبور بودم برای گوجه و سیب زمینی برم فروشگاه بزرگتر. مردم از در و دیوارش بالا می رفتن. همه چرخ ها پر پر بود. عجیب بود واسه اینکه  قرار بود فروشگاه ها فقط دو روز تعطیل باشن  ولی وقتی به چرخ دستی ها نگاه می کردی فکر می کردی یک ماه آینده به قحطی می آید. بسته های نون و سیب زمین و گوشت و مرغ و شیرینی بود که توی سبدها ریخته می شد.  همه هم رو نگاه می کردن و هیجان زده تر می شدند و چرخ هاشون رو پرتر می کردند. هر شش صندوق کار می کردند ولی صف ها خیلی طولانی بود. یک ساعتی طول کشید که همان دو بسته سیب زمینی و گوجه رو بین  جنس های رنگارنگ بقیه  حساب کنم.  حس عجیبی بود. همی طور آدرنالین بود که توی هوا پخش میشد.

وقتی برگشتم اینترنت وصل نشده بود. ناهارم رو درست کردم و بعد از خوردنش دل دل کنان راهی دانشگاه شدم که کارهای اینترنتیم رو بکنم. الان نشستم توی کتابخونه. دانشگاه سوت و کوره.  کمی سرچ کردم ببینم این شامی لپه بالاخره چه فوت کوزه گری داره. بی فایده است. یعنی اگه فوتش رو اشتباهی دربیارم ضایع می شه. فکر کن پس فردا شب  روی میز کنار آن چیزهایی که کلی فکرش را کرده ام، یک بشقاب زشت مخلوط گوشت و لپه بگذارم.

انتگرال می خواهد؟

احتمالن خیلی ها قبلن درباره این نوشته اند، درباره ال دی. شاید هر چه می خواهم بگویم تکراری باشد. خب باشد.

از اینکه کلمه خوشم نمی آید نه از مخفف اش نه از کاملش. قبلن هم نمی آمد. همین طوری خوشم نمی آمد مثل شما که از یک کلمه ای خوشتان نمی آید. شتر که پشت در خانه ام خوابید سعی کردم ندیدش بگیرم. گفتم تلفن هست، هزار تا راه  برای دیدن هم توی اینترنت هست. مهمتر که هر دو خارجیم و رفت و آمد آنقدر ها هم سخت نیست.

  خب نصف این ها درست بود. نصف بقیه اش که درست نبود بعلاوه چیزهایی که من بهش فکر نکرده بودم خیلی وقت ها از ذهنم می گذرند. مثل دوری و دوستی . این از آن چیزهایی ست که قبلن به آن فکر کرده بودم. یک طوری رابطه به سمت فانتزی شدن می رود. به سمت سانسور شدن. من که از چیزی ناراحت باشم به خودم می گویم «حالا چه کاریه که به علی بگم» و او هم . همین طوری عصبانیت ها و غصه ها  و بغض ها و شادی ها و هیجان ه و لحظه های دیگری که اسم ندارند، می آیند و می روند در حالیکه تو نشسته ای جلوی ویدئو چت و از شام و ناهار آن روز یا سرکار و دانشگاه حرف می زنی. یا تهش روزهایت را برای دیدار بعدیتان می شماری.

خب شاید درستش هم همین باشد. شاید آن طوری که تا حالا بودی غلط بوده. اینکه آنقدر با هم مشترک زندگی کنید. چه می دانم.

من به این ها فکر می کنم و به اینکه حالا هر کداممان راه خودمان را می رویم و از کجا معلوم که تهش هم باز برای هم جذاب باشیم.

خب این یکی هم بیراه نیست. درستش هم همین است که آدم ها همدیگر را محدود نکنند. مگر نه؟

من به س.ک.س هم فکر می کنم. به اینکه حالا نمی توانم هر وقت دلم خواست تنش را لمس کنم. حالا وقتی بخواهمش باید چشمانم را ببندم و تصورش کنم.  گاهی به تن های دیگر فکر کرده ام و گاهی برای خودم آدم هایی را مثال زده ام که مدت ها نمی توانستند هم آغوشی کنند و چیزیشان نشده. پوف. مگر خودم تا چند سال پیش -حالا گیرم کمتر- چه می کرده ام. این ها هم طبیعی ست . قبول داری؟

 چیزهای ریز و کوچک زیادی هست که می توانم برایت مثال بزنم.  خیلی چیزهایی که قبلن دونفره بوده و راحت تر و حالا یک نفره و سخت تر اما شاید درست تر. نمی توانم به خودم دلداری بدهم وقتی تکلیفم با خودم روشن نیست. هیچ وقت هم در برابرش مقاومت نکرده ام. تن داده ام حالا به بهانه پول، دانشگاه فلان ، شغل بهمان، تجربه یا هرچیز دیگری. اصلن تو می دانی که آیا بین راه درست و عاقلانه و زندگی ای که خیلی وقت ها دوستش داشتم  باید یکی را انتخاب کنم؟ کی می تواند بنشیند و همه همه  مثبت منفی ها را حساب کند و بگوید تهش کدام؟

دوست هم ندارم کسی به من دلداری بدهد یا برایم دلسوزی کند.

آخی. شما هم دچار لانگ دیستنس شدید؟

عقم می گیرد از این حرف.

استاد با متانت خاصی گفت: خب حالا بیدار شوید تا درس جدید را شروع کنم

بچه های کلاس ما را میشود به سه گروه تقسیم کرد. دسته آلمانی. دسته ایرانی و دسته اینترنشنال. گروه آلمانی کمی در حال و هوای از بالا به پایین نگاه کردن اند. و خب متقابلن بقیه آنها را از خود راضی می دانند. غیر از من چهار نفر ایرانی توی کلاسمان هست که به دلیل اختلاف سنی زیادمان حال  خاصی با هم نمی کنیم. پس من در گروه اینترنشنال هستم که گروه بزرگتری است.

پریروز تولد یکی از آلمانی ها و دیروز تولد یکی از اینترنشنال ها بود. اولی را بچه ها در حد تبریک فیس بوکی و بوس و بغل گذراندند. دومی رائول مکزیکی بود که بچه ها دوستش دارند. قرار گذاشتیم  که برایش هدیه بگیریم. بهترین پیشنهاد تی شرت بایرن مونیخ بود.  چندباری که رائول حواسش نبود همه چی اوکی شد. خودش پیشنهاد داده بود که شب برویم به یک رستوران مکزیکی که قبول کرده بودیم. دو نفر رفتند که هدیه را بخرند تا مثلن توی رستوران غافلگیرش کنند. سر قرار خودمان غافلگیر شدیم. چون آلمانی هم آمده بودند. بچه ها به هم حالی کردند که صدایش را درنیاورند که تابلو نشود.

 همین شد که امروز سر کلاس هشت صبح شش هفت نفری غایب بودند.  بقیه هم  شاید نمیامدند بهتر بود. ولاد، وقتی سرش را می چرخاند تا از استاد به تخته یا برعکس نگاه کنه، چشمهاش را روی هم می گذاشت، انگار برای دو ثانیه می خوابید. رائول به دیوار تکیه داده بود و سرش برای مدت طولانی پایین بود. دنیل، چندکاغذ روی میزش گذاشته بود ، دستش زیر چانه اش بود و مثلن به کاغذهایش نگاه می کرد. اما می دیدی که چشمهایش بسته است. یکی دو تا سر را هم می دیدی که هی پایین می افتد. اووز، مثلن داشت به چیزی زیر میز نگاه می کرد. بعضی چشمها رو هم می دیدی که خیلی گرد باز می شدند و معلوم بود چند ثانیه قبل در حال بسته شدن بوده اند. و جالب تر از همه امره، بی توجه به همه چیز، درست روبروی استاد و در دو سه قدمی اش، چشمهایش را کاملن بسته بود و نشسته خوابیده بود.

چطور این طور شد؟

آنجا توی آن یکی وبلاگ یک چیزی نوشته بودم که درفت شد. مضمونش این بود که آقا درست که این دانشگاه فلان، اما من بهمان.

درفتش کردم چون یهو دیدم این چند وقت هر کسی از حال و احوالم پرسیده نالیده ام. برای خودم عجیب بودم. من کی این همه غر می زدم؟  فک کردم کاش الان یکی از در میامد تو و بهم می گفت چقدر غر می زنی! دوست داشتی درس بخونی.  آمدی اینجا دیگه. زندگیت را بکن. همین حرفها اما با لحنی خشن تر.

خودم از در آمدم تو.

تایتل را از یک خاطره گرفتم. چند سال پیش مادرم برای عمل قلبش توی بیمارستان رجایی بستری بود. روحیه نداشت. بیشتر به این فکر می کرد که حالا که به اینجا رسیده دیگر وقت زیادی برایی نمانده. من  شب ها به او سر می زدم.  یک شب قبل از معاینه های زیاد قلبش توی یک اتاق چندنفره بود. بین هم اتاقی هایش پیرزن ریز نقشی بود که مادرم از او می نالید و می گفت همه ش حرف می زنه.

روسری بیمارستان را به پیشانی اش بسته بود و موهای گیس شده مشکی اش معلوم می شد.  چهارزانو روی تخت نشسته  و دستش را زیر چانه زده بود. من را که دید گفت من دو سال پیش یک گاو بزرگ را از جایش بلند می کردم. هر روز برای چهل نفر غذا درست می کردم و بعدش هم می رفتم سر  زمین. خودم می کاشتم و خودم بر می داشتم. همه کاره بودم. همه از من حساب می بردند. زندگی 5 تا خانواده را می چرخاندم.

بعد یک لحظه غمی تمام صورتش را می گرفت و می گفت «چطور این طور شد؟». خیلی عمیق می گفت. هر کلمه اش را کش می داد. طوری که شک نداشتی این بزرگترین سوال زندگیش  است و انگار واقعن همه فکرش این بود که بفهمد کجای کارش غلط بوده که حالا روی تخت بیمارستان دراز کشیده و از صبح تا شب دو نفر مراقبش هستند.

بعد کمی ساکت می شد و فکر می کرد. انگار که چیز دیگری یادش می آمد. و دوباره شروع می کرد.

چهره ، صدا و لحن پیرزن از آن روز توی ذهنم ماند.

حالا اینجا.

آمدم این ور.

Hello world!

Welcome to WordPress.com. After you read this, you should delete and write your own post, with a new title above. Or hit Add New on the left (of the admin dashboard) to start a fresh post.

Here are some suggestions for your first post.

  1. You can find new ideas for what to blog about by reading the Daily Post.
  2. Add PressThis to your browser. It creates a new blog post for you about any interesting  page you read on the web.
  3. Make some changes to this page, and then hit preview on the right. You can always preview any post or edit it before you share it to the world.